قاصدک

آنقدر نخواه که مرا بشناسی و بفهمی چه جریانی از روحم میگذرد.یکبار گفتم که در پی حل این معادله نباش.معادله ایی در کار نیست .من جمع دو مضمون ساده بیش نیستم: آغوشی باز و لبهایی آماده برای بوسیدنت.

اگر آواز قناریٍ دلتنگی بر شاخه و برگهای سپیدارهای سر به فلک کشیده باغ دلت، تو را میرُماند .اگر عادت به گرمای آغوشی، به نوازش لبخندی، به هرم داغ بوسه ایی، به آبگینه ی سرشار از زلال محبتی، به شکوفه های خواهنده ی تعلق خاطری، به صد بار تماس بی جوابی، به هزار_هزار شنیدنِ دوستت دارمی، ناخشنودت میکند، مثل هربار خودم را در جمعیتی که نمیدانند به کجا میروند،گم میکنم. گم میکنم خودم را،سوگند به ندانسته های غمگینم که در حال انقراضند. آنقدر خودم را گم میکنم که در اندیشه ات رسوب کند : در ژرفای تاریکِ کاویدن هایت گمم کرده ایی.

یک روز عصر دگمه های پیراهنم را سفت میکنم.لبهایم را زیر لایه های براق سرخ میپوشانم.پرده های ضخیم و مخملی را میکشم بر پنجره ی آرزوهای بلند پروازانه ام .چمدان سپیدم را برمیدارم و گیسوان وحشی موج دار را روبروی آیینه ایی که هرگز نپرسید :چرا اینقدر کوتاه تر از قدت ایستاده ایی؟ با قیچی کوتاه میکنم.

روی یک برگه کوچک مینویسم:«دوستت دارم هایم سوء تفاهم بود.» تا به این معادله کور، بی اعتمادت کنم وقتی نمیبینی جمعی ساده از دو نسبیتم…قسم به تمام شبهایی که در انتظارت ماندم این بار را از رو بازی نمیکنم.

کوچ میکنم در کنار پرنده ایی که سالهاست برای خواندن پرواز در خطوط چشمهایم، نگاه میکند و سر مدادش را آنقدر جویده که دندانهایش برای نیشتر زدن کوتاه شده است. تا دیر نشده باورم کن جمعیت دارد فرا میرسد و من باید دگمه های پیراهنم را سفت کنم!……….

1 دیدگاه در “قاصدک

  1. سلام و درود سورملینای عزیز
    بینهایت خوشحالم ک میبینم قلمت باز همآغوشی با واژه ها رو از سر گرفته و خوشحالتر و سپاسگزار ک با ما(من) تقسیمش میکنی
    از صمیم قلب برات آرزو میکنم غمهات ب شادی تبدیل بشه و اگر اشکی هم از چشمانت سرازیر میشه از شوق باشه
    ممنونم ازت هنرمند ـ سلامت باشی و نویسا