قسمت چهارم

بهت و سکوت نه تنها جمعیت حاضر در میدان، بلکه وزیر و ماموران پادشاه را نیز در برگرفته است، آیا این جوان برازنده که اینطور زار و پریشان بر پای وزیر افتاده است، به راستی قاتل بی رحم و سنگدلی است که آنطور فجیعانه و وحشت آور، سینه یک زن را با خنجر دریده و بعد پیکر عریانش را به رودخانه دجله انداخته است؟ هنوز مهر سکوت شکسته نشده که از میانه مردم پیرمردی موسپید و محترم نیز گریان و نالان خویش را به سمت داروغه رسانده و فریاد میکشد:«این جوان دروغ میگوید، قاتل آن زن من هستم! این جوان گناهی ندارد!»
شاید خرد جمعی و شعور مردمی که حکمفرمایی دیوانه ای را برخود دیده اند اینطور تجلی پیدا کرده که جوان و پیرمردی بیگناه خود را به جایگاه اعدام بیندازند و به دروغ حتی ادعای ارتکاب قتل کنند، چرا که یقینا با به دار آویخته شدن وزیر، که فردی در حداقل ابعاد، دارای مغز و شخصیت نرمال انسانیست و رابطه نزدیکی با پادشاه دارد، دیگر آن ترمز نامرئی بازدارندگی و هشداردهنده پادشاه نابود شده و او همچون حیوان افسارگسیخته ای، هرروز فرمان جدید و هوس جدیدی را برای مردم عراق، رقم خواهد زد!
صدای پچ پچ و همهمه جمعیت را فرا میگیرد، اکثریت مردم با خود میاندیشند که این جوان و پیرمرد شاید برای رهانیدن وزیر از این مخصمه، این ایثار و از خودگذشتگی را روا داشته اند، پیرمرد که از فرط تالم و ناراحتی به شدت بر خود میلرزد، از روی زمین برمیخیزد، حالا دیگر چهره او به خوبی دیده میشود، عده ای او را میشناسند و از میانه فریادهای کوتاهی به گوش میرسد، پیرمرد رو به مامور مخصوص پادشاه میکند:«من پدر آن زن کشته شده هستم و این جوان رعنا هم دامادم است، دخترم را در شبانگاهان کشتم و به دجله انداختم، زودتر مرا اعدام کنید!»
غوغای عجیبی به راه میافتد، چند نفری از مردم او را صدا میزنند:« ای عطار!»، بله او همان عطار مهربانی است که سالهاست در دهانه بازار بغداد حجره دارد، نه تنها کسی از او بدی ندیده است بلکه بیماران زیادی از اطراف شهر حتی برای گرفتن داروهای گیاهی به او مراجعه میکردند! سالها پیش بعد از فوت همسرش، تنها دخترش را بزرگ کرده و ده سال پیش او را به عقد پسر برادرش که او نیز بازرگان خوش نامی بود درآورده بود، خود نیز به همراه آنها زندگی میکرد، حتی نوه های عزیزکرده اش که سه پسربچه خردسال و بازیگوش بودند، را گاهی با خود به مسجد میبرد.
گزمه های ابرو به هم کشیده، سریعا دستان پیرمرد را بر پشتش طناب پیچ میکنند، صدای گریستن و ناله آشنایان،از گوشه و کنار به آسمان برمیخیزد،
وزیر به ماموران اشاره میکند و ماموران جوان فرو افتاده برپای وی را از زمین بلند میکنند، جوان، دامان وزیر را میگیرد:«جناب وزیر، عمویم بیگناه است! من همسرم را به دلیل خیانتش کشتم! او را آزاد کنید!» وزیر اندکی تامل میکند، داروغه پیشنهاد میکند هم جوان بازرگان و هم پیرمرد را به محضر پادشاه ببرند تا او خود قضاوت کند که قاتل چه کسی و با کدام انگیزه است؟

قسمت بعدی را خواهم نوشت

داستانهای هزار و یک شب ۳

داروغه که جان وزیر را در خطر میبیند و از طرفی فکر بکری به خاطرش رسیده است بلافاصله آن را با وزیر مطرح میکند ، شاید این نقشه که در ذهن داروغه پرورانده شده است، آخرین امید دست یافتن به قاتل آنهم در این وانفسای زمانی کوتاه باشد، وزیر با عجله و بدون فوت وقت درخواست ملاقات خصوصی با پادشاه را میکند.
پادشاه با شنیدن نقشه داروغه از زبان وزیر، کمی نرم تر شده و در کمال تعجب وزیر با افزایش مدت زمانی برای گرفتن قاتل موافقت میکند و البته این موافقت نیز در گرو جان داروغه شهر دریافت میشود، یعنی اگر تا چند روز دیگر قاتل کشف نشده باشد، نه تنها وزیر، بلکه داروغه هم جان خویش را از کف خواهد داد.
همان شب وزیر و داروغه درصدد انجام نقشه جدید برمیآیند، از این رو تمام جارچی ها و نگهبانان و سربازان بغداد را به همراه جار و دهل به گوشه و کنار شهر فرستاده و وامیدارند تا پاسی از شب در جارها بدمند و بر دهل ها بکوبند و فریاد بزنند:« ای مردم خبر جدید را بشنوید،صبح فردا در میدان اصلی شهر بغداد به دستور پادشاه، قاتل زنی که جسدش از رودخانه دجله بیرون کشیده شده به دار آویخته خواهد شد!»
این خبر آنچنان در شهر گسترش میﻳﺎﺑﺪ که صبح فردا در میدان شهر و به اطراف چوبه دار و جایگاه اعدام، شلوغی جمعیت و فوج فوج انسانهایی که به میدان وارد میشوند، غوغایی مثال زدنی را رقم ﻣﻴﺰﻧﺪ
وزیر و داروغه که در بزرخی از ترس و امید قرار دارند با نکته بینی’ نیروهای آموزش دیده و ماموران و گزمه های خود را به میانه آن جمعیت میفرستند تا با دقت به حرفهای مردم عامی گوش فرا دهند، آنها امید دارند که در نهایت ماموران از میانه گفتگوها و اظهار نظرات و یا حتی با دقت در چهره های انسانهایی که هرکدام با نیت و انگیزه ناشناخته ای برای دیدن مراسم اعدام تجمع کرده اند، ردپا یا نشانی از قاتل زن جوان بیابند، لحظه های پر تنش فرا میرسد، آیا این اندیشه که ممکن است قاتل یا قاتلان در میان مردم تماشاچی برای دیدن اعدام آمده باشند اندیشه درستی است؟
لحظه های کشدار و جهنمی تند تند میگذرد و گزمه ها و ماموران بعد از گذشت ساعتها چیزی دستگیرشان نمیشود، گرمای کشنده و کلافه کننده ظهر فرارسیده است، در این هنگامه پرفغان و پر آشوب ناگهان فرستاده مخصوص پادشاه به همراه فرمان جدیدی فرا میرسد! فرمان جدیدی که گویا شنیدنش برای وزیر و داروغه هم بسیار تازگی دارد چرا که گویا پادشاه تمام حرفهای دیشبش با وزیر و حکم قبلی اش را به کلی از خاطر برده است:
«به دستور فرمانروا و پادشاه بین النهرین از آنجا که در مملکت ما ﺟﺴﺪ زنی در رودخانه دجله یافته شده است و این جنایت در قلمرو تحت حاکمیت پادشاه تازگی دارد، وزیر مربوطه در مدت مقرر موفق به پیدا کردن قاتل نشده است و از این رو امروز وزیر به جای قاتل به دار آویخته خواهد شد و بعد از این مدت هر زمان که قاتل واقعی این زن به هر صورت و طریقتی پیدا شد نه تنها گردن قاتل بلکه سر ده تن از اعضای خانواده او یا کسانی که با او آشنایی و حشر و نشری دارند از بدن جدا خواهد شد! و همچنین ….»
هنوز خواندن فرمان پادشاه برای مردم به اتمام نرسیده که در این میان جوانی بسیار زیبا رو و رشید در حالیکه فریاد میزند:«قاتل زن من هستم!» خود را به جایگاه اعدام رسانده و بر پای وزیر میافکند

میخواهمت چنان که شب خسته خواب را….

پدرم پرسید:«پیر شدنت را چگونه و کجا تصور میکنی؟»

هیچ تصویری در ذهنم نداشتم به جز یک باغ بزرگ در شمال، شمال هم اگر نباشد یک جزیره سرسبز شاید، شهری که آغوشش را برایم باز کند، مثل آن شهر دور دست در کشور سردسیری که وطن نبود، اما مهربان بود، خاکش را دوست داشتم، هوایش را، با درختهایش بیگانه نبودم، باران که میبارید، تن پوش نارنجی ام را تن میکردم، میدویدم تا صومعه، گلبرگهای پر پر صورتی گلهای کاغذی میپاشید روی صورتم، آرام خم میشدم حلزونهای سرمست را از گوشه های پیاده رو جمع میکردم و به باغچه هایشان برمیگرداندم، شاخه های آرالیا پایین میآمدند، دست میکشیدند روی سرم، آن روز که برای اولین بار دیدمت، درب چوبی کنده کاری صومعه باز بود، ایستاده بودی در درگاه پله های مرمرین، دو قدم مانده به پاهایت روی زمین خم شده بودم، حلزونهای کف دستم از قطرات باران مینوشیدند، آرام در خزهای آرمیده بر بالین توسکا رهایشان کردم و سرم را بالا آوردم،چشمهایت، چشمهایت دریچه باغهای معلق بابل بودند:«باران که شروع میشود آن بالا میایستم تا خانم مهربان بیاید» لبخند تشکر آمیزی زدم، صدایت ترنم دلنواز موجهای دریا بود:«نجات دهنده حلزونهای دنیا ندیده اید.» صدای خنده ام فضا را شکافت…

دستهای پدرم جلوی چشمهایم بالا و پایین رفت:«هی دخترک کجایی؟» خطوط لبخند نقش بسته روی صورتم عمیق شد، دوباره پرسید:«زندگی تا به الان با تو چطور تا کرده؟ دوست دارم بدانم؟» لبخند روی صورتم ماسید، باران نم نم تبدیل به رگبارهای تند فصلی شده بود، دستهای سردم را در دستهایش «ها» میکرد، تکرار میکرد:«بمان برای همیشه»، آدم ماندن نبودم،به عشق اعتقادی نداشتم، به خواستن های عمیق انسانی، به اعتقادم شاپرک رنگینی نبودم که ارزش آرشیو شدن در کلکسیون خاطرات روح بزرگی چون او را داشته باشد، من شاپرک ساده ای بودم با بالهای سپید که برای حیات حتی در ابعاد کوچک آن هم احترام قائل بود احترام بزرگی در قلب من بود که دایره اش حتی بی اعتقادی ام به عشق را هم در بر میگرفت. پدرم پرسید:«جواب ندادی؟» به قدح پر از توت های زرشکی روی رومیزی ترمه نگاه کردم:«از همه انتخابهایم راضی ام.» پدرم رضایتمندانه خندید:«برای زیستن در آرامش مطلق تکرار همین یک جمله کافی است!»

خزر

صورت گلگون و سردت را به صورتم میچسبانی. ساقه نورسته علفی تردی تو، با همه سخت بودنت. میپرسم: «اضطراب داری؟» در گوشم نجوا میکنی:«بله، چون میترسم» صورتم را کنار میکشم
با لبخند در چشمهایت مینگرم، چشمهایت لاجوردی تیره است، همرنگ دریای خزر درتابستانهای آرام و شرجی، تابستانهای سرخوش و دلپذیر، بابا از فاصله ای دور صدا میکرد:« بچه ها در آب نروید» دستهایم را دور دهان حلقه میکردم:«چرا؟»
مادر کنارمان ایستاده بود، لبهایش را گاز میگرفت:«منطقه ممنوعه!» نسیم موهایم را پریشان میکرد، با خواهرم و بچه هایش به آب میزدیم، مادرم کنار ساحل میایستاد، نگران اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد« یا آب میبردتان یا مامورها…» صدایش در هیاهوی جیغ های کوتاه و شاد ما از هم آغوشی با امواج میشکست!
میپرسی:«اگر پژوهشم نیمه تمام بماند؟ آنوقت تو از من بریده میشوی؟» اخم میکنم:«مگر پژوهشهای تو، ما را بهم پیوند داده؟» چشمهایت میدرخشد، دست میکشی بر شیارهای مرمرِ دیوار باغچه، پرتو نوری معلق از چشمهایت میجهد:«عمیق دوستم داری، نه؟» سایه ماموری در ساحل پیدا شد، مادرم دست تکان داد:«بیایید بیرون، زود بیایید..» مرد از راه رسید، عبوس با صدایی خشدار،آمرانه گفت:«خانوم بگو بیایند بیرون تا بیسیم نزدم!» سرمست از خنکی همصدا با هم فریاد میزدیم:«نمیآییم!» مرد رو به مادرم کرد:«لا الله الا الله!»
صدای قمری افقهای دوری را میشکافت:« کو کو کو!» انگشتهایت را نوازش کردم:«بله، عمیق تر از عمیق ترین عمق دریای خزر!»
پدرم با عجله گام برمیداشت، نزدیک نشده در ساحل به روی شنها افتاد، مامور چند قدم به سمتش برداشت، زیر بازوی پدرم را گرفت تا برخیزد. پدرم گفت:«آقا،این بار را ببخشید» مرد دست گذاشت روی شانه پدرم:« اینجا منطقه ممنوع است،اگر خدایی نکرده…» خواهرم خونسرد ندا داد:«آقای پستچی نیم ساعت دیگر بیا!» صدای خنده مان به آسمان رفت!
مرد خندید:«پستچی؟!» مادرم گفت:«آفتاب به کله شان زیاد خورده انگار!» خنده روی صورت مرد حک شد:«میروم نیم ساعت دیگر میآیم!» پدرم گفت:« تشکر میکنم پسرم!» ما دست تکان میدادیم:«خداحافظ پسرم!» مادرم با دست روی دهانش را میگرفت یعنی که خفه شوید لطفا! ما بلند تر فریاد میزدیم:«پسرم دیرتر برگرد!»
سایه مرد از ساحل دور میشد،دریا با مهربانی تن های ما را به سوی ساحل هل میداد.

ریشه ها

دارم دل نوشته های خانم مطلقه ای را میخوانم که زیبا نیست! زیبا نبوده از بچگی و خودش بارها گفته که به همین دلیل سطحی اطرافیانش او را لایق خوشبختی موفقیت و ثروت نمیدانسته اند، این خانم مغز متفکر و خوبی دارد، اهل مطالعه و تحلیل های منطقی است و البته صاحب سبک و ایدئولوژی تقریبا فراگیر این روزگار هم هست که اگرچه متضاد با من است اما چون اهل اثبات کردن نیست برام خواندنش نسبتا خوشایند است.

چیزی که میخواستم بگویم این است که از قضا، ازدواج دوم ایشان بسیار موفق از آب درآمده است. همسر کنونی این خانم هم زیباست هم ثروتمند و سابقه ازدواجی نداشته و هم اکنون زندگی خوب و خوشی را برای ایشان فراهم کرده است. جای بسی خوشحالی است اما متاسفانه گاهی در نوشته های گاه و بی گاه ایشان تکیه بر معیارهایی سطحی و بچه گانه، توی ذوق میزند! عباراتی از قبیل همسر زیبا و خوش تیپم! همسر ثروتمند و جنتلمنم، همسر قد بلند و مو سیاهم!!..(البته همسر ایشان، همه این موارد را دارد)

من در این عبارات یک نوع گرایش پوزه به خاک مالاندن عده ای که در گذشته تحقیرش کرده اند، یک نوع چنگ و دندان نشان دادن به حسودانی که هم اکنون هم حسادتش میکنند میبینم و برایش نوشتم که تکیه بر سطحی نگری، شخصیت شما را در حد زنان حرمسرای شاه وزوزکها پایین میآورد و توضیحات لازم را دادم. این خانم هم برایم جواب نوشت که بله برای حرص دادن عده ای اینطور عبارات را استفاده میکند و گرنه خودش هم از همان ابتدا عاشق انسانیت و سطح شعور همسر کنونی اش شده است!

ببینید دوستان ، کدامیک از ما در این جامعه تحقیر نشده ایم؟ کداممان میتوانیم ادعا کنیم که مورد حسادت تا به حال واقع نشده ایم؟ ضریه نخورده ایم؟ به خاطر رنگ پوست،رنگ چشم و بلندی یا کوتاهی قد تبعیض را از کودکی حس نکرده ایم؟! اطراف ما پر است از انسانهایی (زن و مرد)که تنها لباسهای فاخر میپوشند، تمیز و عطر زده اند،میتوانند صاحب مشاغل مهم باشند تحصیلکرده با سطح اجتماعی بالا حتی،اما هنوز در تفکرشان زن مطلقه یعنی کالای دست دوم! زن مطلقه حق ازدواج با مرد جوان غیرمطلقه را ندارد والا محکوم به حسادت کردن و سرکوب شدن توسط بقیه است، حالا اگر زیبا هم نباشد که دیگر فاتحه اش را باید خواند!

من حال این خانم را درک میکنم، من به او حتی حق میدهم اما برای اصلاح طرز فکر مخاطب سطحی نگری که در گذشته او را تحقیر کرده با استفاده و تکیه بر همین سطحی نگری!، خود بازتولید تحقیری دیگر است، باز تولید نگرش اشتباهی دیگر، بازتولید خشمی دیگر ، بازتولید حسادتی دیگر و…..

برای جنگیدن با نگرشی اشتباه نمیشود بر روی ریشه های فاسد همان اشتباه قلمه زد! ریشه فاسد اشتباهی بزرگتر رقم میزند، اشتباه بزرگتر، دایره توهم را بزرگتر میکند و انسان هرچقدر نادان تر باشد دایره توهماتش نسبت به جهان واقعی بزرگتر است. توهم اینکه هرکس زیباتر است پس آدم بهتری است هرکس ثروتمندتر آدم لایق تری و هر مطلقه ای ناسازگار تر هر سفید پوستی باشخصیت تر و الی آخر…

 

نیلگون

کارگرها آمدند، درز پنجره ها، کنج چهارسوی دیوارها، غبار نشسته بر پرده ها را برایم دستمال کشیدند، من برایشان در لیوانهای لاجوردی، لا به لای یخ های شناور، شربت سکنجبین ریختم و تعارف کردم.

با دستهای تنومندشان، نقاشی هایم را یکی یکی از روی دیوارها میکشیدند پایین؛ دیوارهای زیرشان رنگ سایه گرفته بودند: «خاکستری محو» ؛ آن که چشمهایش میدرخشید گفت:«خاکستری از یاد رفته!» من لبخند زدم.ته وجودم انگار چیزی فرو میریخت. مادرم نگاهم کرد:«کارشان که تمام شود، خانه ات برق میزند!» فکر کردم بله برق میزند و دلم خوش نبود، دریچه های قوسی پنجره را گشوده بودند، عادت ندارم به پنجره های گشوده، نسیم خنکی که به گونه ام میخورد مرا میترساند، از خودم میترساندم، از اینکه بلاخره یک روز مدارکم را بردارم و بروم جایی میان خیزران ها و گم شوم! وسوسه گم شدن یقه ام را سالهاست که رها نمیکند، نشستم روی صندلی گهواره ای ، مادرم آمد، خواست حرفی بزند، چشمهایم را بستم، صورتش را تصور کردم که دارد آب دهانش را قورت میدهد، از اتاقم بیرون رفت.

صندلی حرکت میکرد و صدای چوب ها برایم شبیه لا لایی بود، یادش رنگی و زیبا در ذهنم چیده میشد ،گفته بود:«میدانی آن زمان که برای کنکور درس میخواندم، در انبار ته باغ کبوترها میآمدند و با من دوست میشدند» من سرم را تکیه داده بودم به بازویش،«کبوترهای نر مدتی که میماندند، وقتی بهشان آب و دانه میدادی دیگر نمیرفتند، اهلی ات میشدند، اما ماده ها را هرکاری میکردی باز میپریدند، میرفتند.» خندیده بود:«گاهی مرا یاد کبوتران ماده میاندازی، میترسم از دستم پرواز کنی!» لبخند از صورتم محو شده بود، کسی وارد اتاق شد، چشمهایم را گشودم:«خانم ببخشید این نقاشی ها مال خودتان است، هوووم یعنی خودتان کشیده اید!» نگاهش کردم، جوان و تنومند و قبراق بود. «بله»

«خیلی قشنگند، قشنگ و غمگین!» آستین پیراهنش را ماهرانه بالا داد،کف دستهایم را بهم ساییدم:«چند ساله ای؟»

خندید، دندانهای ردیف و سپیدش پیدا شد:«بیست ساله!» چند قدم نزدیک شد:«حقوق میخوانم، دارم پول جمع میکنم که درسم تمام شود بروم کلاس تقویتی، امتحان وکالت دهم.»
صدای مادرم از بیرون به گوش میرسید:«این پرده ها را هم باز کن،آره همین قسمت را میگویم»
من من کنان پرسید:« شغل شما نقاشی هست؟» رگ دستهایم تپیدن گرفت:«خیر، سالهاست نقاشی نمیکشم.» تعجب کرد:«چطور دلتان آمد؟» صدای زمختی از بیرون به گوش رسید:«جعفر، جعفر کجایی پسر؟!»، برگشت سمت صدا نگاه کرد، مادرم آمد داخل اتاق:«خانه را برق انداختند، بلند شو نگاه کن، به به!» . نگاه کردم. همه چیز سرجای خود بود، ،برق میزد و دلم خوش نبود.

دو نگاه

همیشه فکر میکردم برای حسادت، برای طمع برای خودخواهی انسانها هیچ انتهایی ، هیچ سقفی نیست! اشتباه میکردم، چرا که بدی انتهایش نابودیست، سقف طمع , نیست شدن است، آن چیزی که انتهایی برایش تصور نیست، عشق است، دوست داشتن است، مورد محبت قرار گرفتن و خواسته شدن است. من این مدت یک مهمان کوچک (دختر بچه ای ۵ ساله) دارم، مادرش پرستار و دوست صمیمی سالهای دور من است و پدرش هم پزشکی از همزبانان افغان ماست که مدتی قبل قصد مهاجرت به امارات را داشتند و من داوطلب شدم برای نگهداری خانم کوچولوی گلشان به اسم همای! چون در حال آماده شدن برای امتحان مهمی هستم و این مدت سرکار نمیروم و برای حدود یکی دوماه میتوانستم امانت داری کنم. دوستم و همسرش اکنون در امارات سرگرم مهیا کردن شرایط جدید زندگی هستند و اگر خدا بخواهد بعد از درست شدن شرایط اولیه زندگی، دخترک را هم پیش خانواده اش میفرستیم! اینهمه گفتم که بگویم:« من در این برهه از زمان مورد محبت شدید و عشق و علاقه همای کوچک واقع شدم، چیزی که حتی در تصورم هم نمیگنجید و شاید حتی نظرم را اندکی نسبت یه بچه دار شدن تغییر داده باشد، اینکه محبت یک بچه ۵ ساله میتواند واقعا حال آدم را خیلی خوب کند، آدم را سرحال کند، سر شوق و ذوق بیاورد» برایتان بگویم که میانگین روزانه بیست بار لپ ها و موهای من مورد بوسیده شدن قرار میگیرد، دیروز صبح با هم رفتیم در انبار خانه و گربه ای که چند بچه آورده را نگاه کردیم، بعدازظهرش من داشتم مطالعه میکردم و رونوشت برمیداشتم .بعد یکدفعه بی مقدمه آمد کنارم، گفت میدانی چرا گربه آمده در انبار خانه تو نی نی آورده؟! خندیدم و شانه بالا انداختم! گفت:«چون تو خیلی مهربونی! عزیزدلمی!» بعد بازویم را ماچ کرد! نیم خیز شد و کله کوچکش را چسباند به کله ام و محکم مرا در ابعاد کم حجم آغوشش گرفت و گفت:«فرشته، فرشته، فرشته!» بعد لپم را ماچ کرد و گفت:«به خدا از فرشته ها هم قشنگ تر و بهتری!!!!» من از خوشی دست کشیدم روی موهایش و چشمهایم را بستم و حس کردم رنج و خستگی سالها نفس کشیدن در این کره خاکی از تنم، از روحم بیرون رفت، فکر کردم عشق آخر راه خودش را پیدا میکند و به سراغ ات میآید، شاید از زبان یک همای کوچک حتی، وقتی تمام دریچه ها را برای عشق ورزیدن با هزاران قفل به روی خودت بسته باشی، آخر خوبی انتها ندارد، برایش هیچ سقفی نمیتوان تصور کرد.

_________________________________________________________________________

دیروز عصر «همای» را به همراه پسر ۵ ساله همسایه به اسم «مسعود» به پارک بردم، کمی بازی کردند و خوش گذراندند، در راه بازگشت یک مغازه پر از آکواریوم دیدیم که بچه ها را به شدت جذب کرد! تصمیم گرفتم دو عدد «لاکپشت پشت گوش قرمز» برایشان بخرم، اما فروشنده در مغازه تنها یک عدد لاکپشت موجودی داشت و توضیح داد آخر هفته تعداد دیگری لاکپشت برای فروش میآورد. همان یکی را خریدم! ذوق و شوق بچه ها قابل وصف نبود.
به خانه که رسیدیم لاکپشت را روی سنگ اپن آشپزخانه گذاشتم. مسعود گفت:«حالا این لاکفوشت مال کی؟» همای گفت:«مال من!» مسعود با اخم گفت:«نهیرم!»
دو برگه مدل نقاشی(فتوکپی) از یک طرح اسلیمی ساده از کشوی میز کارم درآوردم، گفتم:«مسابقه برگزار میکنیم!» بچه ها خندیدند، گفتم:« به هرکدامتان یکی از این برگه ها میدهم، هرکس قشنگ تر رنگ کرد، او برنده میشود!» مسعود یکی از ورقه ها را از دستم گرفت، همای ورقه دوم را گرفت، پرسید:«با چی رنگ کنیم؟»

یک بسته مداد رنگی و آبرنگ و مداد شمعی جلویشان گذاشتم، با یک برگه سفید، گفتم:«حواستان را جمع کنید و اول رنگها را روی کاغذ سفید امتحان کنید بعد انتخاب کنید، با هر کدام که دوست دارید میتوانید رنگ کنید اما یادتان باشد که از خط مدل بیرون نزنید»
همای با اطمینان گفت:«برنده هم لاکپشت و هم دوتا نقاشی ها رو میبره!» گفتم:«قبول!»

بچه ها سرگرم شدند، رفتم در آشپزخانه، سبزی ها را شستم، خرد کردم و میوه ها را در یخچال چیدم، چای را تازه برای دم گذاشته بودم که صدای بچه ها بلند شد!
همای لب و لوچه اش آویزان بود، از مداد شمعی برای رنگ کردن استفاده کرده بود، قسمتی از طرح را رنگ زده و بعد سعی کرده بود با پاک کن، پاک کند! کمی کاغذ پاره شده بود، از فرط استیصال تلاش کرده بود تا پاره گی را با آب دهانش بچسباند و نتیجه کار چیزی شبیه فاجعه بود.
مسعود ولی با مداد رنگی و با دقت رنگ کرده بود، کاغذ سفید روبرویش پر بود از خطهایی با مداد رنگی ، آب رنگ و مداد شمعی. همای گفت:«یکی دیگه بهم میدی رنگ کنم!» مسعود گفت:«نه،هودت هاستی با مداد شمعی رنگ کنی!»
گفتم:«مسابقه تمام شد!» مسعود برنده شد، هر دو کف زدند! مسعود گفت:«میخوام بلگردم هونه مون!» چاره ای نبود، دوست نداشت دیگر بماند.
لاکپشت را با جعبه اش و دو نقاشی به دستش دادم، دو دقیقه ای آماده شد و برگشت به خانه شان که همان آپارتمان روبروی ماست.
«همای» دمق و بی حوصله بود، بلندش کردم و روی سنگ اپن جای لاکپشت نشاندمش! برایش از فریزر یک بستنی درآوردم تا آمدم بدهم دستش دیگر طاقت نیاورد، سرش را فرو کرد در آغوشم و زد زیر گریه. موهایش را ناز کردم، روی سرش را بوسیدم، گفت که مسعود خیلی پسر بدی است . گفتم:«نه، پسر بدی نیست، اما میتونست بیشتر پیشت بمونه» اشکهای کوچولو را از روی صورتش پاک کردم.

حالا امروز خانم «همای» کوچک صبح زود از خواب بیدار شده،صبحانه اش را خورده و صورتش را شسته ام، موهایش مرتب و بافته است، نشسته پشت میز من و دارد یک نقاشی شبیه همان اسلیمی دیروز را رنگ میکند، اینبار همه رنگها را قبل از استفاده، با وسواس روی کاغذ سفید امتحان میکند، دو سه روز دیگر هم قرار است با هم برویم مغازه آقای آکواریومی و یک لاکپشت بخریم، به سرحالی و شادی دیروز صبح نیست اما یاد گرفته که تاوان یک اشتباه کوچک در انتخاب، گاهی میتواند به اندازه از دست دادن یک برگه نقاشی و یک لاکپشت پشت گوش قرمز، بزرگ و عظیم باشد:)