این داستان، برمبنای واقعیت نوشته نشده است و هرگونه شباهت اشخاص داستان و اتفاقات و مکانها در صورت شباهت با واقعیت؛ تصادف محض و کاملاً غیرعمد است.
با برکه وارد گالری شدیم؛ مریم خندان و بشاش از انتهای راهرو به کنارمان آمد. آغوش گشودهاش با آرامش همیشگی نگاهش،وجودم را پر از انرژی کرد. او و برکه را بهم معرفی کردم، با هم مشغول صحبت شدند. احسان و چند نفر دیگر از بچه ها هم آمدند و خوش آمد گفتند. هنوز مهمانهایی که برای افتتاحیه دعوت داشتند نیامده بودند و من و برکه جزء اولین بازدید کنندگان بودیم.
مریم راهنمایی کرد که بعد از پذیرایی سادهای که تدارک دیده بودند به بازدید نقاشیها برویم. ذهنم بسیار مشغول بود و زیاد به صحبتهای برکه و بقیهی دوستان راجع به تابلوها دقت نمیکردم.
سکوت کرده بودم و با خودم عهد میبستم که تکلیف سرانجام این نامزدی را تعیین کنم. از این ۴ سال نامزدی با شقایق قشقایی را از من پنهان کرده بود، ناراحت نبودم، اینکه عید پارسال به انگلیس رفته و به من گفته بود که در ایتالیا هستم هم برایم مهم نبود، چیزی که داغم کرده بود این اصل نهفته بود که این آدم چطور وقتی نامزد داشته، جرات کرده و آمده با من حرف از خواستگاری و ازدواج زده و وقتی مطمئن شده است که من دوستش دارم و جوابم به پیشنهادش مثبت است، با خیال راحت نامزدی چندین و چند ساله با دختر قشقایی را به هم زده!!
مریم و احسان را به حال خودشان گذاشتم تا توضیحاتشان را در مورد تابلوها به برکه بدهند و خودم در گوشه سالن بازدید خیره به یکی از تابلوها ایستادم. «بهتر نبود که بروم و ماجرا را صاف و پوست کنده به ونکی بگویم؟ بگویم که چه بشود؟ نه این راهش نیست! باید کاری که مریم گفت را انجام بدهم، باید من هم وارد این بازی بشوم تا ببینم گوی زرین دست چه کسی است؟ اصلاً مگر میشود که در یک جمع خانوادگی همه مخالف با گفتن نامزدی قبلی مهدی به من باشند؟ یعنی حتی عزیز خانم هم وجدان ندارد؟!! حتی او که همهاش قربان و صدقه من میرفت! او هم با خیال راحت با مخفی نگه داشتن این ماجرا از من موافق بوده است؟! خدای من!»
سردرد عجیبی داشتم. انگار با هر فکر تازهای یک گلوله آتشین در کلهام قل میخورد و جا به جا میشد؛«اصلاً شاید عزیزجان و فیروزه جان خبر نداشته باشند که من ماجرا را نمیدانم! شاید مهدی برای آنها هم پنهان کاری کرده؟! آخر اگر حرف یکی دو ماه بود میشد پنهان کاری کرد اما ۴ سال؟ نه نمیشود پس صد در صد فیروزه و عزیزخانم درجریان نامزدی او با شقایق بودهاند!»
مریم کنارم ایستاد:«سورمه عزیزم چیزی شده؟» با لبخند به صورتش نگاه کردم و آهسته گفتم:«مریم میدانی مهدی ۴ سال با دختری به نام شقایق نامزد بوده و بعد از آشنایی با من این نامزدی را خاتمه داده!» مردمک چشمهایش گشاد شد و کمی صورتش را نزدیک آورد:«از طریقِ برکه فهمیدی!؟» سرتکان دادم:«اوهوم!» لبهایش را بهم فشرد؛ هردو سکوت کردیم. بعد از چند دقیقه مریم دستش را روی شانهام گذاشت و آرام گفت:«صبور باش؛ این پازل هنوز کامل نشده، حواست باشد عنان از کف ندهی!» آب دهانم را قورت دادم اما بغض بادکنکی گلویم پایین نرفت.
احسان نزدیک آمد:«خانم زند همراهتان سراغ شما را می گیرد!» سربرگرداندم:«چشم؛ ممنون که خبر دادید!» مریم را از انتهای سالن صدا زدند و از کنارم دور شد. مهمانان یکی یکی از راه میرسیدند و گالری پر از آدمهای هنردوست و شادابی میشد که پر از احساسهای روشن، برای دیدن کارهای دانشجویان آمده بودند.
برکه را در حال نگاه کردن به یک تابلوی زیبا در سبک روکوکو پیدا کردم. گویا به شدت جذب اندیشه نقاش در پس پردهی رنگهای روی بوم شده بود! دستم را پشت بازویش گذاشتم. خندید:«زیباست سورمه جان؛ زیبا!» بازویش را به نشانه تایید آرام فشار دادم! پرسید:«میدانی کار کدامیک از دوستان است؟ میخواهم آن را بخرم؛ نمیتوانم از دیدنش دل بکنم!» با تردید جواب دادم:«گمان کنم کار خانم شریفی باشد؛امضایی که پایین نقاشی گذاشته به نام شریفی میخورد، اما مطمئن نیستم!» برکه گفت:«وقتی خواستم بروم میپرسیم!» لبخند زدم!
صدای خندهها و تعارفات و تحسینها را میشنیدم. از سردردم به میزان زیادی کاسته شده بود؛ در مورد نوع رنگها و جنس بوم با برکه تبادل نظر کردیم.متوجه شدم که اطلاعات بسیار زیادی در این زمینه دارد ولی به صورت حرفهای این هنر را دنبال نکرده است.
برکه ساعتش را نگاه کرد:«عزیزم من کم کم باید صورت ماهت را ببوسم و خداحافظی کنم.» بلافاصله گفتم:«خیلی لطف کردی که دعوتم را پذیرفتی برکهی نازنینم!» با شرم خاصی گفت:«فقط در مورد تابلوی ۰۰۹۸ نمیدانم چطور قیمتش را پرداخت کنم؟البته من دسته چکم همیشه همراهم است.» دستهایم را در هم قلاب کردم:«الان از مریم کمک میگیرم!»
در میان هیاهوی مهمانها «مریم» را در حال صحبت با آقایی مسن و بسیار موقر یافتم. متانت و شخصیت از هیبت و نگاه و حتی طرز ایستادن این مرد هویدا بود. از آقای مسن عذرخواهی کردم و مریم را به برکه ارجاع دادم. مریم از آقای مسن که «استاد» صدایش میزد؛ عذرخواهی کرد و همراه من آمد. گفتم:«مریم تابلوی ۰۰۹۸ کار کدامتان است؟» گفت:«کار خودم است.چطور مگر؟» گفتم:«برکه میخواهد بخردش!» مریم سری تکان داد:«سلیقهی خوبی دارد!»
بعد از تعارفات معمول مریم شماره حسابی به برکه برای واریز وجه داد که برق را از سر او پراند. با تعجب پرسید:«عزیزم این شماره حسابی که به دادید که شماره حساب موسسه خیریه ماست!» مریم اخم کرد، با تعجب پرسید:«موسسه خیریه شما؟» برکه ناباورانه خندید:«بله مادر من بنیانگزار موسسه حمایتی ققنوس است!» مریم ابروهایش را بالا برد:«چه میشنوم!؟ نکند شما خانم خردمندان هستید؟!» برکه دستش را جلو آورد:«بله من برکه خردمندان دختر خانم سیمین خردمندان هستم!» چهرهی مریم همانند گل آفتابگردان شکفته شد و بیمقدمه برکه را در آغوش کشید.
من که نظارهگر این صحنه و مکالمات قبلی، شگفتزده نگاه میکردم. مریم با محبت و شور فراوان شروع به صحبت در مورد موسسه خیریهای کرد، که حتی از وجود آن خبر نداشتم و طبیعتاً از حرفهایش که در مورد سیستم برنامه ریزی برای کمک به یک سری از زنان آسیب دیده بود، سر در نمیآوردم، اما برکه گویا کاملاً درجریان مسائل بود و گاهی میان صحبتهای مریم جملهای را اضافه میکرد، برکه در مورد دختری به نام «سحر زاهدی» پرسید و مریم به سرعت رفت تا از کیفش عکس سحر کوچولو را بیاورد.
در این فاصله از برکه در مورد سحر پرسیدم، با غم خاصی گفت:«کودک ۶ سالهای است که با مادرش تحت سرپرستی موسسه قرار دارد و متاسفانه چند بار روی چشمانش عمل انجام شده اما افاقه نکرده و شاید لازم باشد که چشم چپش تخلیه شود!» سرم گیج رفت! دستهایم بیحس شد. مریم با عکس از راه رسید . زودتر از برکه عکس را از مریم گرفتم. دخترکی با پوست آفتاب سوخته و بسیار زیبا با دو چشم شهلا و درشت سیاه در حالیکه عروسک بافتنی چرک مردهای را در بغل گرفته بود، لبخند شرمآگینی به صورت داشت به دوربین نگاه کرده بود! دلم ضعف رفت و احساس بدی از دیدنش پیدا کردم.
از مریم پرسیدم:«چرا این کودک باید…» بغض راه گلویم را گرفت و جملهام را ناتمام گذاشتم، مریم گفت:«سورمه من عاشق این دختر هستم، آنقدر باهوش و با استعداد است که باور نمیکنی!» برکه با مهربانی پرسید:«مادرم در مورد این دختربچه زیاد در خانه صحبت میکنم!» مریم با ذوق گفت:«دیدنی است برکه جان،شنیدنی نیست! چرا نمیآیی یک روز برویم به زینت سر بزنیم و سحر را از نزدیک ببینی!» برکه ابروهایش را بهم گره زد:«مادرش معتاد به تریاک بود یا هروئین؟» مریم خیلی عادی جواب داد:«هروئینی بود اما الان حدود هشت ماه است که رها شده عزیزم» برکه سرش را به نشانه تایید تکان داد:«خیلی هم عالی!(کمی مکث کرد) عزیزم من برای پنجشنبه عصر هفته دیگر وقتم آزاد است! شما چطور؟» مریم خندید:«بسیار خوب!(به سمت نگاه کرد) سورمه عزیزم شما هم میآیی؟»
باور نمیکردم که جملات را درست شنیده باشم!! با حالت مبهوتی پرسیدم:«کجا؟» برکه لبخند کجی زد:«بله، سورمه جان هم میآید! اینکه پرسیدن ندارد مگر نه سورمه؟!» چه باید میگفتم؟! خجالت میکشیدم بگویم که من میترسم دوستان! زنی که روزی هروئین مصرف میکرده حالا حتی اگر ترک هم کرده باشد برای من تابوی وحشتناکی است! با انگشتهایم بازی میکردم و لبخند زدم.
در چشم برهم زدنی «برکه» خداحافظی کرد و گونههایم را بوسید و از گالری خارج شد. هنوز در حال و هوای مکالمات و موسسه خیریه و مادر سحر کوچولو و قرار هفته آینده بودم که مریم هم در میان ازدحام مهمانان بازید کننده، از من دور شد. تنها به درب ورود و خروج گالری خیره مانده بودم!
آقای ایزدی که یکی از بچههای هنرمندی بود که آثارش را برای بازدید قرار داده بود، برایم شربت و شیرینی آورد. پرسید:«خانم زند نظرتان نسبت به تابلوها چیست؟» لیوان شربت را از او گرفتم:«خوب میدانید من هیچگاه نظر کلی نمیدهم، اما نظرم در مورد آن تابلوی آبسترهی شما که حاوی چهره خشن یک مرد و صورت بهم ریخته یک زن است، چندان نظر مطبوعی نیست!» با چهرهای جدی جواب داد:«چطور متوجه نشدید؟! آن تابلو الهام گرفته از خشم دکتر غیور کشیده شده!» از بیمزگی شوخیاش خندهام گرفت و همانطور که درحال خندیدن بودم، سر برگرداندم! پشت درب شیشهای ورودی ونکی ایستاده بود با سبد زیبایی از لیلیوم در دستانش در حالیکه قاب نگاه معنادار و عمیقش را روی نمای من و ایزدی قفل کرده بود.