قاصدک

آنقدر نخواه که مرا بشناسی و بفهمی چه جریانی از روحم میگذرد.یکبار گفتم که در پی حل این معادله نباش.معادله ایی در کار نیست .من جمع دو مضمون ساده بیش نیستم: آغوشی باز و لبهایی آماده برای بوسیدنت.

اگر آواز قناریٍ دلتنگی بر شاخه و برگهای سپیدارهای سر به فلک کشیده باغ دلت، تو را میرُماند .اگر عادت به گرمای آغوشی، به نوازش لبخندی، به هرم داغ بوسه ایی، به آبگینه ی سرشار از زلال محبتی، به شکوفه های خواهنده ی تعلق خاطری، به صد بار تماس بی جوابی، به هزار_هزار شنیدنِ دوستت دارمی، ناخشنودت میکند، مثل هربار خودم را در جمعیتی که نمیدانند به کجا میروند،گم میکنم. گم میکنم خودم را،سوگند به ندانسته های غمگینم که در حال انقراضند. آنقدر خودم را گم میکنم که در اندیشه ات رسوب کند : در ژرفای تاریکِ کاویدن هایت گمم کرده ایی.

یک روز عصر دگمه های پیراهنم را سفت میکنم.لبهایم را زیر لایه های براق سرخ میپوشانم.پرده های ضخیم و مخملی را میکشم بر پنجره ی آرزوهای بلند پروازانه ام .چمدان سپیدم را برمیدارم و گیسوان وحشی موج دار را روبروی آیینه ایی که هرگز نپرسید :چرا اینقدر کوتاه تر از قدت ایستاده ایی؟ با قیچی کوتاه میکنم.

روی یک برگه کوچک مینویسم:«دوستت دارم هایم سوء تفاهم بود.» تا به این معادله کور، بی اعتمادت کنم وقتی نمیبینی جمعی ساده از دو نسبیتم…قسم به تمام شبهایی که در انتظارت ماندم این بار را از رو بازی نمیکنم.

کوچ میکنم در کنار پرنده ایی که سالهاست برای خواندن پرواز در خطوط چشمهایم، نگاه میکند و سر مدادش را آنقدر جویده که دندانهایش برای نیشتر زدن کوتاه شده است. تا دیر نشده باورم کن جمعیت دارد فرا میرسد و من باید دگمه های پیراهنم را سفت کنم!……….

جدال

خودم را از دور میبینم که خسته و غبارآلود از راه میرسم، سالها دارد میگذرد و من یادم نمیآید که حالا چند ساله ام؟ دیروز که کسی پرسیده بود:«راستی شما چند سال دارید؟» یادم نیامد! نگاه کردم به صورتش و یادم نمیامد که چه روزی به دنیا آمدم و چند سال است که بر این زمین لغزنده ایستاده ام؟…چشمهایم را بستم…
خودم را از دور میبینم که به ابرهای آسمان نگاه میکنم که مشق مینویسم که غذا میپزم که امتحان میدهم که وسایل نقاشی ام را جمع کرده ام، که نقاشی هایم را به این و آن میبخشم و منتظر نمیمانم که بگویند: ممنون یا چیز دیگری….خودم را میبینم که میسازم و ویران میکنم که برنامه میگذارم تا تسلیم نشوم که از هیاهو رد میشوم… زود…با گامهای تند…از چشمهای تاریک و خالیشان بیشتر از قبل میترسم.

آخر شبها که میشد (تلبوح) میآمد گاهی.همدرد و جسور، آمیخته ای از تحقیر و ترس رد انداخته در رگ و ریشه هردو، دست هم را میگرفتیم و من حس رهایی میکردم. رویاهای دور میآمد به سراغم. وقتی میامد قلبم پر از داستان میشد. داستانها از لبه انگشتانم میچکید و مینوشتم برایش..چندسال است که عاشق نشده ام دیگر!؟ چرا؟ نمیدانم !
بعد خاطره ها روان میشدند. ما سبک میشدیم، باد میوزید من میترسیدم باد با خودش ببردم و او را میچسبیدم، روبنده میزدیم ، چشمها سرمه کشیده، مژه ها بلند و تابدار، عبا بر سر انداخته، میبردم به دیدار عشق های کوچک و ظریف که روزنه های رنگی نور را به تاریکی همیشگی گذشته ها باز میتاباند، مرد ماهی فروش، بازار ادویه فروشان، بوی عطر زنجبیل و دارچین و عود و هل احاطه مان میکرد، وقتی از لنج پیاده میشدیم و مرد دستهایش، کف دستهایش را میگذاشت که او پایش را بگذارد روی آن…صدای خنده هامان. تلبوح دستم را میگرفت و میبرد مرا و من حس میکردم شاید باد ببردمان.نیلوفرهای امید روی مرداب متعفن غبن را میپوشاند.

این سفر آخری که داشتم ، برای مدت طولانی از پا مرا انداخت، از پا انداخت مرا و دیدم آماده نیستم، آماده مبارزه با این حجم وسیع بدذاتی و رذالت و کثافتی که تا خرخره آنها را فرو برده نیستم، این است که عهد کردم با خودم، برای خودم یک حباب شیشه ای بسازم و بروم داخل آن و نگاه کنم، نگاه کنم به اینکه چطور برای نابودی خود و دیگران کوشایند و دور بمانم ، دور و در سایه مثل همیشه! تا وقتی تمام شود این فرصت دو روزه ای که به اش دل خوشند! سالها بود مزه نفرت، اینطور غلیظ و چسبنده به سقف دهانم نچسبیده بود، من برای تلبوح تحلیل کردم، او گفت تف توی صورتشان ! باخودم گفته بودم چطور میشود توی صورتشان تف نکرد؟ جواب را سالهاست از برم: وقتی ارزش قائل نباشیم! نه تفی میماند نه نفرتی نه عشقی نه چیزی به نام حس!! درونم زنی روی صندلی نشست و گفت:« بدون مبارزه تسلیم نشو ! هنوز بازی تمام نشده است.»، تلبوح گفت:«ها سورمه کجایی پ؟» من نوشتم:«همینجایم!» و داشتم خودم را میدیدم که خسته و غبارآلوده از راه میرسم و برای باقیمانده بازی نقشه میکشم……

جنگل بلوط

در خانه شمع روشن کردم، عود با رایحه صندل میسوخت، خوابم میآمد و کارهای نیمه تمامم در ذهنم سوسو میزد، شیشه های مجموعه ی عطرهایم را، مدور چیده بودم، یکی یکی نگاهشان میکردم، بینی ام را میچسباندم به خنکی چند ضلعی های کریستال و بوی رایحه درونشان را نفس میکشیدم، نگاه میکردم به انتهای زاویه های ارغوانی و آبی و طلایی کمرنگ، راهروهای طولانی دانشگاه، در نظرم زنده میشد، زیباترین دختر دانشکده مان، مریم نام داشت، بلند قامت و چالاک، با چشمانی درشت و صدایی مخملی، در نظرم، به غایت دوست داشتنی بود
نظر یکی از جوان ترین اساتید را به خود جذب کرده بود، تا انتهای دانشگاه پا به پای مریم، گام زده بود که بپرسد:«دل بسته چه چیز هستید؟» مریم پلکها را برهم نهاده بود:«عطر»
از فردایش بسته های کوچک و بزرگ کادو پیچ شده با روبانهای صورتی اطراف مریم را پر کرد، بی مناسبت و با مناسبت، همه عطر و عطر و عطر! او شرمگین و متعجب گاهی در برداشتنشان از صندق پستی اش، تردید داشت، زیر لب نجواکنان میپرسید:«با این محبت چه باید کنم؟» و میترسید از دلبستگی، مرغ مینای وحشی بود، از اسارت پروایش میشد، غافل از اینکه محبت مرد، آرام آرام در دلش نقش میانداخت.

غروبها که از راه میرسید، دخترکان سرخوشی میشدیم که چشمهایمان را بر کلاسهای آخر می بستیم، پاییز و باران با هم عهدی داشتند آن سالها، سرتا پا خیس و پر زشوق در پیاده رو ها میدویدیم، رهگذران دل نازک با دیدن هیاهوی جوانی مان، با لبخند آه میکشیدند، روشن و متبسم بر جهان مینگریستیم، کله ها فارغ از فکر دامهای پر حیله ی اهریمنان، قلبها رد هر بوی خوشی را میگرفت و میرفت به برای رسیدن به هرگلستانی.

غروب یکی از همان روزها بود که خانمی پریشان و آشفته حال،جلویمان را گرفت، معرفی کرد:«من همسر آقای دکتر فلانی هستم!» پیش از آنکه دهان باز کنیم، سراغ از مریم گرفت. چشمهامان به سمت مریم چرخید ، دختر در ثانیه ای شکست؛ «تق!» تمام شد. مردک با پرروییِ تمام همه چیز را منکر شد:«بله احساسی به ات داشتم و حالا پشیمانم!» برای او «دوستت دارم»، گردنبند مروارید تقلبیِ بی ارزشی بود که به گردن مینیاتوری هر مونث زیبارویی آویزانش میکرد، مریم عجولانه و هولکی، برای گریختن از دردِی که میکشید، به یکی از خواستگارانش، پاسخ مثبت داد، بی سر و صدا و سریع ازدواج کردند و برای ادامه تحصیل به شهرستان انتقالی گرفت.
بعد از سالها، در مطب پزشک گوارش، دیدمش، گوشه گیر و خسته به نظر میرسید، من پا پیش گذاشتم ، بوسیدمش، نشستیم کنار هم، از انتخاب سالهای قبل راضی نبود؛گفت:«اشتباه کردم، ضرر کردم!» به چشمهای غمگینش زل زدم:«همه مان در زیانیم، اما این همه اش نیست!» پرسید:«همه چی؟» رگه هایی از لطافت هنوز در صدایش بود، منشی اسمم را خواند، از جا برخاستم:«همه زندگی!» دستم را آرام فشرد و لبخند زد،گفت:«منتظرت میمانم تا برگردی!»، برگشتم و او را ندیدم، انگار مریم رفته بود، نم نم باران، سنگفرش کوچه را خیس میکرد.

شقایق ها

ریحان های تازه را از باغچه ی کوچک خانگی ام چیدم، شستم و دسته کردم و برای نذر مادرم بردم، نان های لواش را با قیچی، مربع شکل و منظم بریده و قطعات پنیر را روی آن ماله کشیده بودند، انگار تنها چشم انتظار ریحان ها بودند که از راه رسید، دیسهای پر از لقمه های نان و پنیر و ریحان آماده شد، شالهای سیاه را روی سر انداختیم، صدای طبل از کوچه پس کوچه های پشتی به گوش میرسید، باد لابه لای برگهای چنار میپچید و های و هو میکرد، جمعیت سیاهپوش و عزادار، به کندی و آرامی رهسپار بود، مردها در میانه بر سینه میزدند، زنجیرها در فضا بالا میرفت و بر پشت پیر و جوان فرو میآمد، سوز سردی آمیخته با دود اسپند به گونه هایم میخورد، زنها به نظاره ایستاده و بعضی در گوشه و کنار بر سکوهایی نشسته بودند ، به نقش گلدوزی بیرقها نگاه کردم، کبوتری کتیبه سپیدی را بر نوک گرفته بود و بر فراز نیزه های فرو رفته در خون پرواز میکرد، در میان کتیبه نام شهیدان کربلا را نقش کرده بودند، دیس ها را تقسیم کردیم، یکی من، دوتا خواهرزاده هایم، یکی همسرم، یکی خواهرم و…
در گوشه ی هیئت، سینی ها را از لیوان های چایِ داغِ نذری، پر میکردند، من آرام و نامریی پشت سینی های چای روانه بودم، محاسبه میکردم لقمه هایمان با چای بیشتر میچسبد، خم شدم تا آخرین لقمه باقی مانده را جلوی خانم مسن و فربه ای تعارف کنم که در گوشه ای، عزاداری را همراهی میکرد، چشمهایش، خیره به بلندای عَلَم ها، دو گوی بلورین غلتان در اشک بودند، رشته ای از موهای مجعد نقره فام از زیر روسری منجوق دوزیِ سیاه، پیشانی اش را در پناه میگرفت، نگاهش را در چشمهایم دوخت! ناخودآگاه مردمک چشمهایم گشاد شد:«خانم معتضد! سلام!»
در میانه کلاس دوم ابتدایی ایستاده بودم، بچه های منظمِ نشسته در پشت نیمکت ها، قد و بالایم را در سکوت مینگریستند، خانم معتضد پرسید:«خوب دخترم، قسمت های تشکیل دهنده دانه را اسم ببر؟» آب دهانم را قورت دادم، تا دهان باز کردم، عطسه ای بلند و نابهنگام، مُفم را آویزان کرد، بچه ها از فشار خنده در کنار هم، پیچ و تاپ میخوردند، من دست پاچه با دستی در جلوی صورت، زیر پرده لرزان اشک نگاهم را از معلم و بچه ها میدزدیدم ، خانم معتضد میز جلویش را اندکی هل داد و از رو صندلی اش برخاست، دست کرد در جیب مانتوی خاکستری اش و دستمالی درآورد و به آرامی، مفم را پاک کرد!با لبخند رو به بچه ها کرد:«عطسه هم جزیی از زندگیست، مُف هم جزیی از آدمیزاد است، نه ناراحتی دارد، نه خنده، نه خجالت! باید به مامان بگوییم دستمال درکیفمان بگذارد که وقتی عطسه میکنیم دماغمان را پاک کنیم!همین» رو به من کرد، با محبت پرشوری به چشمهایم نگریست:«از خودت بودن خجالت نکش عزیزم، از خودت بودن نترس دخترم!»
دیس را به کناری گذاشتم، روبرویش دو زانو بر زمین نشستم، خانم معتضد متعجب و گیج نگاهم میکرد، اسمم را پرسید، دستهای نرم و پر از چروکش را در دستهایم گرفتم، بوسیدم و به گونه ام چسباندم، سرم را درآغوش گرفت و بوسید، او مرا به خاطر نمی آورد، سالها بود که مرا فراموش کرده بود، اما من هرگز معلم مهربان دوم ابتدایی ام را از یاد نمیبرم، وقتی هربار بعد از هر اشتباهی، کسی در قلبم با صدای مخملی و پر مهرش میگفت:«از خودت بودن خجالت نکش عزیزم، از خودت بودن نترس دخترم، اشتباه هم جزیی از زندگیست، جزیی از آدمیزاد است، فقط باید جبرانش کنیم!همین.»

نقاشی

اتفاقات بد در خانه پدری من سانسور میشود، ما سانسورچی های متظاهری هستیم که تمام اخبار فاجعه آمیز را قلم میگیریم، شبکه های خبری جهانی را پسر خواهرم فیلتر کرده و من ساعات پخش شبکه های داخلیِ اخبار را در یادداشت هایم ذخیره دارم تا نیم ساعت قبل و بعدش هر رسانه ای در منزل، خاموش باشد، خانه شده است پر از فیلم! فیلم های زمان قدیم، خانه شده پر از گلدانهای حسن یوسف مادرم و پر از آوازهای روح بخش غلامحسین بنان، ما روزنه ها را به جهان وحشی بیرون بسته ایم، به کوبانی، به کودکان آواره سوری، به اسیدپاشی های اصفهان، به عراقی های گرسنه و ترسیده ….فقط برای خاطر پدر و مادرم! ما دروغ میگوییم، میخندیم، تظاهر میکنیم، لباسهای رنگ و وارنگ و زیبا میپوشیم، قرمز و یاسی و زرد، شنگرف و صورتی و سبز، ماتیک میزنیم، مردهایمان لبخندهای گنده گنده میزنند، ادکن زده و تمیز از موفقیت های کاری شان میگویند، خواهرم میگوید:«بابا راستی فهمیده اید دخترهامان در المپیک چند مدال آورده اند؟ یکی شان دختر همسایه ماست! دختر خانم عطایی!» پدرم سر تکان میدهد میخندد! بعد که پدرم خسته میشود کمکش میکنیم، آرام در تختش دراز میکشد، پلکهایش آرام روی هم میافتد، مادرم روی کاناپه کنار تخت مینشیند، چرت میزند، ما آهسته و بی سر و صدا آنوقت دور هم جمع میشویم، شوهر خواهرم به اوضاع بازار فحش میدهد، شوهرم از دزدی های کلان شرکتهای بزرگ میگوید، خواهرم دستمال ابریشمی گل دوزی شده اش را از کیفش درمیاورد و برای ناصر جورکش اشک میریزد، دخترخواهرم میگوید:«خاله چطور دلشان میآید روی دخترهای مردم اسید بریزند…؟» من میروم در آشپزخانه چای دم میکنم، آب کدر گلدانها را با آب تازه عوض میکنم، گلهای داوودی را دسته میکنم تا جان تازه ای بگیرند، فکر میکنم برای شام چه درست کنیم؟ اصلا شام هم اینجا میمانیم یا برمیگردیم خانه هایمان؟ فردا میشود، پس فردا میشود، ما زنگ میزنیم، خبرهای خوب میدهیم اینکه عروس شهناز خانم پسر زاییده، مادرم میگوید خدا را شکر، اینکه پسر دایی اقامت آلمان را گرفته، اینکه نوه عمه مان بلاخره هیئت علمی شده، اینکه….فقط برای خاطر پدر و مادرم! برای اینکه غصه دار نشوند، بیشتر عمر کنند، بیشتر زنده بمانند…
روزها در سرکار همه چیز آشفته است. مدیرعامل سرتکان میدهد:«خانم چقدر دنیا لجن زار شده است!» چیزی درونم غل غل میکند، صدای جر و بحث بلند است، هر سه چهار روز دعوا میشود، آدمها به جان هم میافتند، آدمهای تحصیلکرده، متشخص، خانواده دار، برای رقابت حسادت مقام؟! نمیدانم، ساعتها را میشمارم تا برسم به خانه ام، شام میخوریم، من رنگها را آماده میکنم،مینشینم طرح میکشم، طرح میکشم، طرح میکشم، همسرم میگوید:«خوش به حال تو که لاقل راهی برای فرار فکری داری!» من رنگ میزنم، رنگ میزنم، رنگ میزنم!
نقاشی هایم همه دشت و صحراست، همه دهات است، کوه و کوهپایه است، فصل خرمن کوبی گندم هاست…..نقاشی هایم همه پر از امید است، امیدی که از سرانگشتهای ناامید من از دنیا میچکد، …..نقاشی هایم را سانسور میکنم از تمام اخبار بد…میخواهم بینندگانش غصه نخورند.بیشتر عمر کنند، بیشتر زنده بمانند

دوستان تصاویر نقاشی هایم را در فیس بوکم گذاشتم،متاسفانه وقت ندارم اینجا هم آپلود کنم، تصمیم داشتم دیگر اینجا ننویسم اما دیدم هنوز آمار کسانی که به این خانه سر میزنند بالاست. لطفا کسانی که دوست دارند مرا بخوانند به آدرس فیس بوکم مراجعه کنند.آنجا بیشتر مینویسم. ممنونم

ستاره

پدرم پرسید:«پیر شدنت را چگونه و کجا تصور میکنی؟»

هیچ تصویری در ذهنم نداشتم به جز یک باغ بزرگ در شمال، شمال هم اگر نباشد یک جزیره سرسبز شاید، شهری که آغوشش را برایم باز کند، مثل آن شهر دور دست در کشور سردسیری که وطن نبود، اما مهربان بود، خاکش را دوست داشتم، هوایش را، با درختهایش بیگانه نبودم، باران که میبارید، تن پوش نارنجی ام را تن میکردم، میدویدم تا صومعه، گلبرگهای پر پر صورتی گلهای کاغذی میپاشید روی صورتم، آرام خم میشدم حلزونهای سرمست را از گوشه های پیاده رو جمع میکردم و به باغچه هایشان برمیگرداندم، شاخه های آرالیا پایین میآمدند، دست میکشیدند روی سرم، آن روز که برای اولین بار دیدمت، درب چوبی کنده کاری صومعه باز بود، ایستاده بودی در درگاه پله های مرمرین، دو قدم مانده به پاهایت روی زمین خم شده بودم، حلزونهای کف دستم از قطرات باران مینوشیدند، آرام در خزهای آرمیده بر بالین توسکا رهایشان کردم و سرم را بالا آوردم،چشمهایت، چشمهایت دریچه باغهای معلق بابل بودند:«باران که شروع میشود آن بالا میایستم تا خانم مهربان بیاید» لبخند تشکر آمیزی زدم، صدایت ترنم دلنواز موجهای دریا بود:«نجات دهنده حلزونهای دنیا ندیده اید.» صدای خنده ام فضا را شکافت…

دستهای پدرم جلوی چشمهایم بالا و پایین رفت:«هی دخترک کجایی؟» خطوط لبخند نقش بسته روی صورتم عمیق شد، دوباره پرسید:«زندگی تا به الان با تو چطور تا کرده؟ دوست دارم بدانم؟» لبخند روی صورتم ماسید، باران نم نم تبدیل به رگبارهای تند فصلی شده بود، دستهای سردم را در دستهایش «ها» میکرد، تکرار میکرد:«بمان برای همیشه»، آدم ماندن نبودم،به عشق اعتقادی نداشتم، به خواستن های عمیق انسانی، به اعتقادم شاپرک رنگینی نبودم که ارزش آرشیو شدن در کلکسیون خاطرات روح بزرگی چون او را داشته باشد، من شاپرک ساده ای بودم با بالهای سپید که برای حیات حتی در ابعاد کوچک آن هم احترام قائل بود احترام بزرگی در قلب من بود که دایره اش حتی بی اعتقادی ام به عشق را هم در بر میگرفت. پدرم پرسید:«جواب ندادی؟» به قدح پر از توت های زرشکی روی رومیزی ترمه نگاه کردم:«از همه انتخابهایم راضی ام.» پدرم رضایتمندانه خندید:«برای زیستن در آرامش مطلق تکرار همین یک جمله کافی است!»

خزر

صورت گلگون و سردت را به صورتم میچسبانی. ساقه نورسته علفی تردی تو، با همه سخت بودنت. میپرسم: «اضطراب داری؟» در گوشم نجوا میکنی:«بله، چون میترسم» صورتم را کنار میکشم
با لبخند در چشمهایت مینگرم، چشمهایت لاجوردی تیره است، همرنگ دریای خزر درتابستانهای آرام و شرجی، تابستانهای سرخوش و دلپذیر، بابا از فاصله ای دور صدا میکرد:« بچه ها در آب نروید» دستهایم را دور دهان حلقه میکردم:«چرا؟»
مادر کنارمان ایستاده بود، لبهایش را گاز میگرفت:«منطقه ممنوعه!» نسیم موهایم را پریشان میکرد، با خواهرم و بچه هایش به آب میزدیم، مادرم کنار ساحل میایستاد، نگران اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد« یا آب میبردتان یا مامورها…» صدایش در هیاهوی جیغ های کوتاه و شاد ما از هم آغوشی با امواج میشکست!
میپرسی:«اگر پژوهشم نیمه تمام بماند؟ آنوقت تو از من بریده میشوی؟» اخم میکنم:«مگر پژوهشهای تو، ما را بهم پیوند داده؟» چشمهایت میدرخشد، دست میکشی بر شیارهای مرمرِ دیوار باغچه، پرتو نوری معلق از چشمهایت میجهد:«عمیق دوستم داری، نه؟» سایه ماموری در ساحل پیدا شد، مادرم دست تکان داد:«بیایید بیرون، زود بیایید..» مرد از راه رسید، عبوس با صدایی خشدار،آمرانه گفت:«خانوم بگو بیایند بیرون تا بیسیم نزدم!» سرمست از خنکی همصدا با هم فریاد میزدیم:«نمیآییم!» مرد رو به مادرم کرد:«لا الله الا الله!»
صدای قمری افقهای دوری را میشکافت:« کو کو کو!» انگشتهایت را نوازش کردم:«بله، عمیق تر از عمیق ترین عمق دریای خزر!»
پدرم با عجله گام برمیداشت، نزدیک نشده در ساحل به روی شنها افتاد، مامور چند قدم به سمتش برداشت، زیر بازوی پدرم را گرفت تا برخیزد. پدرم گفت:«آقا،این بار را ببخشید» مرد دست گذاشت روی شانه پدرم:« اینجا منطقه ممنوع است،اگر خدایی نکرده…» خواهرم خونسرد ندا داد:«آقای پستچی نیم ساعت دیگر بیا!» صدای خنده مان به آسمان رفت!
مرد خندید:«پستچی؟!» مادرم گفت:«آفتاب به کله شان زیاد خورده انگار!» خنده روی صورت مرد حک شد:«میروم نیم ساعت دیگر میآیم!» پدرم گفت:« تشکر میکنم پسرم!» ما دست تکان میدادیم:«خداحافظ پسرم!» مادرم با دست روی دهانش را میگرفت یعنی که خفه شوید لطفا! ما بلند تر فریاد میزدیم:«پسرم دیرتر برگرد!»
سایه مرد از ساحل دور میشد،دریا با مهربانی تن های ما را به سوی ساحل هل میداد.