استحاله

قبل از دیدنت گریه کرده بودم؛ چشمهایم به روی هر ناظری رنگین‌کمان می‌پاشید. تو نشسته بودی پشت میزِ بزرگ و چوبیِ منبت، در اتاق مجللت و من بر کاناپه چرمیِ سیاه، روبرویت بودم.

برایم می‌خواندی و من می‌نوشتم. جمله به جمله مکث می‌کردی و ادامه می‌دادی. سرم را از روی کاغذ برنمی‌داشتم. متن تمام شد. امضا کردم. مهر زدی و امضا کردی. برگه زیر دستت بود. این پا و آن پا می‌کردم برگه را بدهی به دستم و بروم.

گفتی بنشینم، نشستم، برای لحظه‌ای نگاهم در نگاهت قفل شد، جرقه زد، امکان اتصالی داد؛ نگاهم را به پنجره‌ی نیمه باز امتداد دادم، منتظر بودی انگار؛ جملات را مزه مزه می‌کردی، به کامت شیرین نمی آمد یا کام تو از قبل گس بود؟ گفتی: من…

 تلفن اتاقت به صدا درآمد، یکبار دوبار سه بار… منشی دو سری پرونده آورد و چند نامه‌ی امضا نشده، چند نفر وارد اتاقت شدند، پرنده‌ی کوچکی از لای درز باز پنجره داخل پرید، بلبل بود یا چیز دیگری؟ نمیدانم، آدمها با دیدنش شلوغ کردند، آسمان صدای غرش می‌داد، میان آفتاب تابان، ابرهای بغض کرده از راه رسیدند، آذرخشی به میانه دوید، ابرها زدند زیر گریه، آدمها به سوی پنجره برگشتند، دستها را جلوی دهان گرفتند و «هین» کشیدند. تو نشسته بودی، من روبرویت بودم، برگه‌ام زیر دستت بود و دایره ی چشمهایت، دو گوی سیاه نگران که مرا مینگریست.

اشاره کردی بروم، بی‌برگه رفتم، چرا؟ بهانه می‌خواستی برای تصادم دوباره‌‌ نگاهمان؟ بهانه میخواستم برای کشف ناگفته‌هایت؟ فردایش نیامدم، پس فردا نه، هفته‌ی بعد نه، دو هفته بعد:«نه!». آینده‌ای انتظار مرا نمی‌کشید برای کاویدن جزایرِ ناشناخته‌ی تفکراتت، آینده‌‌ای در انتظار تو بود یا نبود؟! چه اهمیتی برایم داشت، وقتی سبد سبد قاصدک‌های پیغام رسان را به سویم روانه می‌کردی، چه در جریان سلولهای خاکستری پشت چشمهایت میگذشت؟میدانی تا به امروز حتی، وسوسه‌ی کشف تو، هنوز هم مرا آرام نمیگذارد.

گمان می‌کردی عجله دارم و نمیدانستی عجله‌ی من تنها برای پشت سر گذاشتنِ رویارویی با تو است؛ قاصد فرستادم، برگه را نداده بودی:«مسئولیت دارد!» مسئولیت تو «دیدنِ من» بود و مسئولیت من؟ کنترل اشکها؟ شاید.

آمدم، چشمهایم مثل همیشه نگاه جستجوگرت را با موهای درهم تنیده‌ی سیاه و سپیدت قاب می‌گرفت، آسمان، پر از ابرهای نازا بالای سقف اتاقت می‌چرخید. افق‌های توفانی خیال درهم کوبیده می‌شد، اوج میگرفت و از هم میپاشید.

چشمهایم سیاهی میرفت، در هاله ای از گیجی و غم شناور بودی، حوصله نداشتم؛ حوصله ی حرفهای کهنه را، حوصله ی نبش قبر را؛ حوصله کاویدنهایت را در محدوده ی دایره ایِ اطلاعات اندکی از من، که به نظرت زیاد میآمد. تو نمیدانستی و اگر میدانستی شاید تنها آدمی میشدی که آرزوی شانه هایت را داشتم برای گریستن های بی امان و طولانی.

 به نوشتن چیزی مشغول شدی، خسته بودم و شروع کردی به پرسیدن، از دلیل فاصله گرفتنم از هر آن چیزی که اسمش را پیشرفت گذاشته ای، از شعله های امید رو به احتضارم، قطرات درشت سوالهایت، رگبارانه بر سر و صورتم میبارید.

چه شد که تمام کردی؟ به کجا رسیدیم که برق اشک را در چشمهایم دیدی و دستهای لرزانت سیگاری را از جعبه اش بیرون کشید؟

با صدایی آرام گفتی:«آدمها همان گرگهای گرسنه ای هستند که از فرط بیچارگی بر حولِ گردیِ آتشی نشسته اند.» نگاهت نمیکردم، بی امان به سرفه افتادی، کودک وار در طلب حس و تپش مرا مینگریستی، سرم را بالا آوردم؛ چشمهای سیاهت پر از حسی ناشناخته بود، شمرده شمرده ادامه دادی:«یک لحظه غفلت! تنها یک لحظه! و آرام یکی از پلکهایت را برهم زدی (سرت را پایین انداختی) من کمکت میکنم، من به ات کمک میکنم.»

به آویزهای لوزی و تراش خورده ی لوستر دیواری بالای سرت خیره فکر میکردم، به مهربانی بزرگی که پشت تمام بدگمانیهایت پنهان کرده بودی، به گرگها و آدمها، به در و دیوار زدنهای گفتاری و رفتاری ات برای بیدار کردنم، اما نمیتوانستم، نمیتوانستم قبول کنم که دستهایت را بگیرم و از حلقه ی تنگ دسیسه ها بیرون بیایم. غم انگیز بود اما تو آدم قصه ی من نبودی، نمیدانستی در قصه ی نیمه تمامم هنوز آدمهایی انتظارم میکشیدند برای تمام کردن، برگه ام را گرفتم و برای همیشه به خودم قول دادم که هرگز تو را نبینم، هرگز.

پینوشت: دوستان خوبم تصمیم دارم مدتی در تنهایی خودم باشم لطفا از من در این مورد سوال نپرسید و به خواسته ام احترام بگذارید. فقط و فقط اگر در مورد ادبیات و حس متنهایی که مینویسم نظری دارید برایم بنویسید. با سپاس فراوان.

۵

صبح که من و سولماز قصد رفتن کردیم به سولماز گفتم که میرسانمش که جواب داد با سرویس بیمارستان میرود و نیازی نیست؛ من اصرار کردم و او قبول کرد با من بیاید، بعد یادم آمد که ماشین نیاورده‌ام با خودم و چرا الکی دارم تعارف میکنم! این بار سولماز بود که اصرار میکرد با سرویس بیمارستان بروم! گفتم میفهمند من از پرسنل نیستم و مکافات میشود. نمیدانم یادم نیست چه گفت و چه شنیدم که قبول کردم!

در سرویس فقط یک زن نشسته بود که قبل از ما آمده بود! سوار شدیم و آثار خستگی کم کم داشت خودش را نشان می‌داد؛ کله‌ام منگ بود و حوصله نداشتم؛ زنی که قبل از ما سوار شده بود چشم از من برنمیداشت! به سولماز گفتم:«این همکار شماست؟!» گفت که تا به حال او را ندیده است و ممکن است باشد! به زن نگاه کردم،چشمهای عسلی و زیبایی داشت؛ لبخند زد!

از سر ادب لبخندی زدم! بی‌مقدمه و ناگهانی گفت که واقعاً معذرت میخواهد از اینکه اینقدر به من خیره نگاه میکند چون بسیار شبیه دوست نزدیکش هستم که متاسفانه دور از جان شما یعنی من از دست رفته است! سولماز سرش را از کنارم خم کرد و قبل از اینکه چیزی بگویم رو به زن گفت که شما را تا به حال ندیده بودم و زن گفت که بله الان دقیقاً پنج هفته است که اینجا کار میکند و پرستار بخش اورژانس است! انگشتر طلای سفید و پر از نگینی را در انگشتش میچرخاند و حرف میزد! چشمهایم را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم!

چند جمله‌ی کوتاه بین زن و سولماز رد و بدل شد، زن چیزی گفت که سولماز به من گفت:«عزیزم با شما هستند!» چشمهایم را باز کردم و زن گفت:«خیلی خسته هستید؟ میخواستم بپرسم کدام بخش هستید؟» گفتم من در اینجا بیمار بستری شده دارم و ایشون یعنی سولی، دوست من هستند! سولماز خندید:«به زور راضی شد با سرویس بیاید!» زن لبهایش را به هم فشار داد و کنجکاوانه باز نگاهم کرد و خندید!

دستش را روی شکمش گذاشت و گفت که امروز اصلاً حالش خوش نبوده و چقدر هم که هوا آلوده است، پرسیدم:«حامله هستید؟» گفت:«بله مشخص نیست؟!» مشخص نبود؟ نه شاید هم من بی دقت بودم نمیدانم. سولماز گفت:«اِ من هم نفهمیدم!» زن گفت که اوه ۵ ماهش است و تا ۴ ماه دیگر بچه اش را بغل کرده است!

دلم میخواست چشمهایم را ببندم؛ اما او دوست داشت که با ما حرف بزند و به یک نفرمان هم قناعت نمیکرد! یک جور ذوق زدگی خاصی در رفتارش بود! برق شوق و امید در حرکات و چشمهایش میدرخشید و برایش اهمیت نداشت که این موضوع عیان باشد یا نباشد!

سرویس کم کم پر میشد از آدمهای دیگری که همه‌شان مرد بودند و همه خواب آلوده! زن گفت:«شما ازدواج نکرده اید؟» کی ؟ مرا میگفت! گفتم:«شما چه فکر میکنید؟» انگشترش را توی دست چرخاند! سولماز گفت:«نه ازدواج نکرده است!» لبخند کجی زدم، برایم جالب بود ببینم چه میگوید! زن گفت:«ای وای چرا؟ دختر به این قشنگی چرا تا این سن کسی را برای خودش پیدا نکرده!» سولماز آرام به پهلویم کوبید که یعنی بیا کمی سرکار بگذاریمش! برایم مهم نبود، من سکوت کرده بود که سولماز بازی را ادامه بدهد!

سولماز به من اشاره کرد و به زن گفت:«بهترین کار را میکند! خودش را اسیر یک مرد بکند که چه بشود؟» زن چند باز مژگانش را با تعجب یا حیرت به هم زد و بلافاصله گفت:«اسیر چرا عزیزم؟ وقتی عشق باشد تو یار داری، همدم داری، مونس داری!» سولماز با مسخرگی گفت:«عشق؟!» زن با هیجان گفت:«بله عشق! باید به عشق اعتقاد داشته باشی تا به سراغتان بیاید؛ چقدر این جمله زیباست! من در زندگیم با همه وجود این جمله را درک کردم! سی دی راز را هزار بار نگاه کنید، صحنه به صحنه سی دی راز را از حفظم! واقعا زندگی را خودمان باید بسازیم!» نیم نگاهی به زن انداختم،گفتم:«از زندگی تان راضی هستید؟»

زن آب دهانش را قورت داد:«بله البته! الان دو سال است با همسرم آشنا شده ام، حتی یک روز از این دوسال را بی اینکه به‌ام بگوید دوستم دارد از دست نداده! همیشه همه جوره هوایم را دارد! در همه زمینه ها باهم تفاهم داریم! (انگشترش را در انگشتش بالا و پایین کرد) باید بگویم از لحاظ شغلی هم بهم نزدیکیم! ایشان البته از لحاظ تحصیلی از من خیلی بالاتر هستند، پزشک فوق تخصص قلب و عروق هستند!» سولماز گفت:«جدا؟ در همین بیمارستان هستند؟» زن سرش را قر داد:«بله دیگر! من به خاطر همسرم آمدم این بیمارستان هرچند خودش مخالف بود و میگفت که به خاطر من به زحمت میافتی و همان بیمارستان قبلی بمان اما من قبول نکردم!»

سولماز پرسید:«فامیلی ایشان چیست؟ احتمالاً بشناسمشان!» زن دستی به کاکل رنگ شده اش که از مقنعه بیرون زده بود کشید و با ناز گفت:«هوازی!» پرده ی آبی کنار پنجره را کنار زدم و به خیابان نگاه کردم، نمیدانستم در کدام خیابان هستیم و کجا باید پیاده شویم! سولماز با تاخیر گفت:«بله میشناسمشان!»

زن زبانش را در دهانش چرخاند:«بله باور کنید اسمشان را به هرکسی در این بیمارستان گفتم ایشان را شناخته!» سولماز به صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. به صورت زن نگاه کردم؛ به چشمهایم نگاه کرد؛ گفت:«میدانستید همان دوستی که گفتم دور از جان شما باشد شبیه شما بود؛ هم او بود که من و همسرم را بهم معرفی کرد؛ حیف که این دنیا که گلچین است، خدا بیامرزدش خانم سلطانی را! همیشه برایش فاتحه میفرستم!»  زن مشغول فاتحه فرستادن شد!

آرام درگوش سولماز گفتم:«کی باید پیاده شویم!» سولماز چشمهایش را باز کرد:«همینجا پیاده شویم بهتر است!» از جا بلند شدیم! با زن خداحافظی کردم! نفهمیدم اصلاً سولماز هم خداحافظی کرد یا همانطوری رد شد!

به ازدحام ماشینها و آدمها نگاه میکردیم! سولماز گفت:«بیا تاکسی بگیریم و برویم خانه‌ی من!» هوا کثیف بود، سولماز سرسری به ماشینها نگاه کرد، چشمهایش دو دو میزد، دوباره به ام نگاه کرد، هردو تلخ بودیم! گفتم:«پنجشنبه شب شیفت هستی؟ من هستم!» گفت:«گوه بزنن به این زندگی! هستم!» بازویم را گرفت:«بیا برویم خانه ی من!» سر تکان دادم:«نه برو بگیر بخواب، برای تو که دو جا کار میکنی، استراحت کردن از چایی خوردن و دوست بازی واجب تر است!»

تاکسی ‌ها تند تند رد میشدند، دستهایم را در جیبم از سرما چپانده بودم، سوز بدی به صورتم میخورد، سولماز دلش طاقت نیاورد، یک قدم جلوتر از من ایستاد، رویش را به من کرد، ماشینها تند تند از پشت سرش رد میشدند:«زنک خنگِ نادان را دیدی؟( لبهایش را کج کرد) به عشق اعتقاد داری؟!» کوله ام را روی شانه ام سفت کردم :«سولی باور میکنی حاضر بودم هزار بار خنگ تر از او بودم! هزار برابر نادان تر از او اما دقیقا به اندازه او شاد بودم و امید به زندگی کردن و نفس کشیدن داشتم سولی!» خندید و با حسرت به چشمهایم زل زد:«به قرآن!!!»

مردی که تا نیم تنه از پنجره ی وانتی آبی‌ بیرون آمده بود رو به سولی با نیش باز فریاد زد:«زیر ماشین نری جیگر جون!» به آسمان خاکستری بالای سرمان نگاه کردم! دنیا مثل همیشه بود و حرف جدیدی برای گفتن وجود نداشت!

۴

قاطی شدن با آدمها حالم را خوب میکند؛ هرچقدر که دریچه‌های امیدواری به رویم بسته باشد و هرچقدر که همه نشانه‌ها، ته دلم را بلرزاند که سوگواری ممکن است پشت پرده‌های نیفتاده از آینده در کمین نشسته باشد اما باز هم آدمها، همه آدمها از آشنا از غریبه از دوست از دشمن و قاطی شدنشان با من، حالم را عوض میکند، این است که اتاقهای سمت چپ و راستمان را، از بیمار گرفته تا همراه میشناسم.

یک شب منم، یک شب سروی و یک شب مادرم، اینطور شیفت عوض میشود، مردها صبح ها می‌آیند، دامنه مردها آکولاد باز: شوهر خواهرم تا پسر عموها و پسر عمه‌ها…آکولاد بسته بیشتر نیست. پدرم روزی مرخص میشود یا نه؟ نمیدانم،باید پرسید که اصلا آیا مرخص شدنی در کار هست؟ دروغ و خودگول زنی خیلی خوب است اما شانس ما زیاد نیست و این حقیقت تلخی است اما چرخ روزگار را متوقف نمیکند و به قول الف لام بازی باخته را باید واگذار کرد،منتها من نمی‌خواهم حتی به این موضوع فکر کنم!

بله میگفتم که شبهایی که منم یا با پدرم حرف میزنم و در حقیقت خاطره شخم میزنیم یا با پرستارها میچرخم یا در اتاق این بیمار و آن بیمار سرک میکشم و با همراهها قاطی میشوم! سروی و مادرم بیشتر صبح‌ها با چشمهای پف کرده برمیگردند و من؟ من حالم خوش نیست، اصلاً خوش نیست اما اهل گریه و در تنهایی سوز دل نهفتن نیستم، سروی و مادرم زنان متین و باشخصیتی هستند که اهل زندگی و فرزند و خریدن تزیینات خانه و داشتن دستپختهای عالی هستند و البته بسیار تمیز! و من؟ من هیچ کدام نیستم و نخواهم بود و البته اصراری هم ندارم که باشم. این است که جنس غم من با آنها فرق میکند و نه آنها با من درددل میکنند و نه من با آنها و هردو گروه به شدت وانمود میکنیم که هم را درک میکنیم و در این معضلی که گریبانگیرمان شده است مثلاً  برای هم دلداری بزرگی هستیم!

از میان آدمهایی که این مدت باهاشان بُر خورده‌ام، دو نفرشان را دوست داشته‌ام، یکی‌شان پرستاریست به اسم سولماز که پارسال از همسرش طلاق گرفته و خانه مجردی دارد و شبهایی که شیفت است دقیقاً تا خود صبح مرا می‌خنداند با حرفها و مسخره بازیهایی که در می‌آورد و حتی دعوتم کرده بروم خانه‌اش و یک سفر با هم به کیش برویم تا ویلایی که تازه خریده را ببینم! و دیگری پیرمردیست (آقای عین) که اتاق بغلی ما به عنوان بیمار بستری شده است، گاهی یک دختر جوانش میآید و به‌اش سر میزند و بیشتر مواقع تنهاست و البته صراحت لهجه و عاشق پیشه بودنش و خاطراتش، برایم بسی جالب و زیبا است!

آدمهای دیگری هم هستند، هرکدام با قصه‌ی خودشان، قصه‌هایی که درگیرم نمیکنند اما میتوانند برای پر کردن زمان بد نباشند. دیشب برای پدرم یک رمان صوتی برده بودم که گوش کند، آقای عین هم حوصله نداشت و حتی برای اولین بار اظهار کرد که دیگر دارد حالش از این محیط بهم میخورد و اتانازی گاهی میتواند برای آدمهایی در سن او و بیماری او، انتخاب خوبی باشد، این بود که او را هم تنها گذاشتم و خدا خدا میکردم امشب سولماز بیاید و آمد!

صندلی‌ام را روبروی پنجره گذاشته بودم و بیرون را نگاه میکردم که سولماز خودش آمد داخل اتاق و یواش اشاره کرد که یعنی من آمدم بیا بیرون! همان دم آستانه درب اتاق گفت:«سورمه این را نگاه کن! یک دکتر عوضی!  به شیوا گفته بود تو که طلاق گرفتی چرا نمی‌آیی شمال! پدرسگ چشمش حالا دنبال من است، (مرد با لبخند نزدیک شد)میبینی چطور چراغ سبز نشان میدهد! فامیلش هوازی است اما دستش حرف ندارد، مرده را زنده میکند و…»

سرم را پایین انداختم، سولماز چند قدم با هوازی راه رفت و حرف زد و مرد چند بار برگشت  به من نگاه کرد، به‌اش نمی‌آمد؛ یعنی اگر سولی نمیگفت که این آدم به شیوا گفته که فلان من نمیتوانستم بفهمم که دلیل شمال نیامدن زنان مطلقه برایش مهم باشد!

بعد دکتر رفت یعنی نرفت از من دور شد و سولماز برگشت؛ حس میکردم مشمئز است، قیافه‌اش یک جورهایی شاکی بود؛ گفتم: ها؟ گفت: دارم به این فکر میکنم که زنش حق داشت که با یک بچه ول کرد و رفت آلمان پیش خانواده‌اش! خدایا! مردک از من میپرسد که ای دختره، تو را میگفت شبیه خانم سلطانی نیست!؟ شانه بالا انداختم:«خانم سلطانی کیه؟» گفت:«دوست دختر قبلی آقا که همین شش ماه پیش تصادف کرد و فلان شد، گوش ندادم به بقیه‌ی حرفش ببینم که دوست دختر قبلی چه شده چه اهمیتی داشت واقعاً؟!

بعد بقیه‌ی شب مرتب من رفتم به اتاق بابایم سر زدم، بعد باز برگشتم و  تحریکات پشت صحنه را انجام میدادم تا سولماز و خانم چهرازی پشت سر هوازی حرف بزنند و من وقتی عصبانی میشوند از این همه بیشرمی مثلاً، حسابی به‌شان بخندم!!! اینکه هوازی چه کرده و چه میکند! که بچه‌اش دو سال پیش سه سالش بوده و الان لابد پنج سالش است و اینها! بعد خانم چهرازی گفت که میگویند یکماه است با یکی از پرستارها ازدواج کرده! بعد سولی گفت غلط کرده‌اند و اگر یکماه است چرا آدم نشده و…من هی حرفهایی میزدم که لجشان از مردها دربیاید و خودم به قیافه‌شان لبحند میزدم! طوری شده بود که خانم چهرازی به‌ام تذکر میداد که برگردم به اتاق بیمارم و گرنه زنگ میزند به حراست بیمارستان، اینقدر که حرصشان را درآوردم با حرفهایم و تفریح کردم.

فرداشب بقیه‌اش را مینویسم.

در مورد ادامه داستان باید بگویم که در شرایط و موودی نیستم که تمرکز برای نوشتن ادامه داستان یا نثر ویرایش شده داشته باشم فعلا فقط مینویسم و فقط مینویسم از اتفاقاتی که دور و برم میافتد نه برای اینکه که شما بخوانید بلکه فقط برای اینکه حواس خودم را پرت کنم!! متاسفم پایان قشنگی برای دوستی نیست اما ترجیحم دوستی با همین تعداد محدودی است که مرا برای  خودم دوست دارند نه برای ادامه دادن داستانم! پس خدمت کسانی که اعتراض دارند همین دیگر دنبال چیزی در این صفحه نباشید عزیزان. خدانگهدارتان. من هم با بقیه دوستانم همین تعدادی که کنارم میمانند ادامه میدهم.

۳

تشنه‌ی محبتت هستم، تشنه‌ی نگاههای عمیقت و اشاره‌های پنهانت وقتی چشمهایت را می‌بندی و مژگانت همچون رجهای ابریشم در هم فرو می‌رود؛ تشنه‌ی بودنت هستم و این حس محرومیتم از بودن در کنارت، اطرافم حایلی ساخته که مزه‌ی هر چیزی جز اندوه را بر من حرام می‌کند.

دیشب خوابت را دیدم، وقتی اشکهایم تمام سطح صورتم را خیس کرده بود، پشت پلکهایم مثل همیشه تصویرت پدیدار شد؛ آراسته و مهربان و لطیف با بوی عطر قهوه و بلوط‌های نم دار با لبخند متینی بر لب، انگشتهایم را روی صورت نرم و لطیفت کشیدم، وقتی آغوشت گشوده شد برای امنیت دادنم، ناگهان پلکهایم از هم پرید.

تا صبح پلکهایم را برهم فشردم؛ تو رفته بودی و من راهبه‌ی شبهای خاموش و سرد، کنار پله‌های مرمرین سفید مانده بودم؛ کابوسها یکی یکی بعد از تو آمدند و بر دریچه‌ی ذهنم کوبه زدند، من در مرکز هیاهویی ایستاده بودم که برای استقبال از تو نبود.

هرچیزی که نشانی از تو ندارد، برایم ارزشی ندارد، من عاشق تو هستم و تو بر من مشتاقی، این برای امیدوار بودنِ من تا ابدیت کافیست، میخواهم با تو تعریف شوم تا جاودانگی، می‌خواهم برای خودم اثبات کنم تا کجا می‌ایستم؟ میخواهم بروم در میدان شهر فریاد بزنم و خودم را از نو به دنیا معرفی کنم:«من که هستم؟ پزشک؟ مهندس؟ بازرگان؟ رقصنده؟ آوازه خوان؟ نویسنده؟ شاعر؟ نه من ، من عاشق تو هستم و این عنوان برایم مقدس و عظیم است.»

میخواهم نترسم وقتی نامه هایت را میخوانم، وقتی حرفهایت را هزار بار مرور میکنم، باور میکنم که نمیترسم؛ مرا آزاد کن از این هفت دیوی که روزی مریم مجدلیه را به اسارت کشیده بودند، من تو را عاشقم و برای اولین بار در نقطه ای از هست بودنم ایستاده‌ام که برای این عشق حاضرم با تمام وجود تاوان دهم تا به تو نه، تا به خودم اثبات کنم که من همانی هستم که همه جا به آن معروفم و معترف و رسوا: «عاشقِ تو».

۲

با شقایق جان در حال دیدن یک مستند بودیم؛ مستندی درباره دخترانی که به شدت در گذشته تحت ابیوز واقع شده بودند. شاید در کل، فیلم، نوعی مانیفیست تصویری، برای خیرخواهی یا کمک کردن به اینچنین دخترانی بود.

مستند با آمدن سرمایه گذار مجموعه شروع شد و دوربین یکی یکی روی صورت دخترکان میلغزید؛ کلوزآپ‌های تاثیرگذاری داشت و مجموعه ی جالبی از آب درآمده بود، هرکدام از دخترها قصه خودشان را داشتند، آخر میدانید درباره خشونت، تحقیر، نکبت و فقر میتوان قصه‌ها نوشت، قصه‌هایی که از زمین تا آسمان باهم تفاوت دارند.

تمام قصه‌ها مال آدمهایی است که از جهنم می‌آیند و این یک نظریه نیست، بلکه حقیقتی است که روی خشن زندگی به من نشان داده است. زنهای خانه‌داری که جایی برای پناهنده شدن بعد از طلاق ندارند و هرروز و هرشب از خدا طلب مرگ خودشان یا شریک زندگیشان را دارند؛ دردهایی که کاهش نمی‌یابد، بیکار شدن مرد خانواده، برای خانواده‌ای که تمام درآمدش همان حقوق آخر ماه مرد است و…..قصه‌ها زیادند و آدمی که قصه‌ای در سینه ندارد، معنای درد را، معنای لرزیدن گوشه‌های پلک را و یخ کردن دستها را و معنای رنگ هاله‌ی قهوه‌ای دور چشمها را هرگز نمی‌فهمد

مدام در حال رفت و آمد به آشپزخانه و سر زدن به غذایم بودم که نکند بعد از عمری که دوست عزیزی مهمانم است، غذایم خراب شود، لا به لای این سر زدن‌ها و روی کاناپه نشستن‌ها و گاهی تخمه شکستن و گاهی حرف زدن از این و آن و گاه گوش کردن به قصه‌ی تلخ دخترکان داخل قاب تلویزیون، سیبی را با کارد در دست گرفتم که دوربین روی دختر جوان سبزه‌گون و بانمکی آمد.

«دخترِ اول» در کودکی مادرش با مرد دیگری فرار کرده است و با پدر و تنها برادرش درخانه‌ای زندگی میکند که به شدت در آن احساس تنهایی و غم دارد و از طرفی پدرش او را بسیار تحقیر میکند، پوست سبزه و چشمهان خندانی دارد؛ نشسته روبروی دختر دومی که او هم به نوبه‌ی خود در زندگی خانوادگی‌اش به شدت آزار دیده است.

دختراول به دختر دوم می‌گوید که به فاطمه‌ی زهرا ممکن است از خانه فرار کند یا حتی معتاد شود؛ دختر دوم با چشمهای گودافتاده و لبهای لرزان درحالیکه خنده‌ای تصنعی برلب دارد، رو به دختر اول میکند:«کجا میخوای بری؟ جایی داری بری؟ به خدا منم این فکر را میکردم، قاسم گفت بیا بریم، گفتم قاسم کجا؟ بعد گفتم قاسم هرچی تو بگی! باهاش رفتم! کجا؟ به قرآن مجید یک شب تو پارک خوابیدیم! یک شب رفتیم بالا پشت بوم آپارتمانها؛ یه هفته اینجوری بودیم، یه شبم که از شوش و اینجاها همینطوری تا صبح پیاده روی میکردیم، آخرشم چی نصیبم شد؟ بیا زندان! ۶ ماه زندان! بعدش چی شد؟ بعدش باید برگردیم همونجا ( بایدش را با تاکید خاصی میگوید) باید برگردیم! (کمی مکث میکند و ناامیدانه ادامه میدهد) فکر کردی الکیه!!!»

دستهایم سست شد، سیب را در بشقاب گذاشتم؛ پرسیدم:«شقایق جان انتهای این مستند را دیده‌؟ این دختران عاقبت چه به سرشان می‌آید؟»

جواب داد:«نه عزیزم، اما گویا انتهای فیلم، همین دختران را نشان میدهد که مستقل و موفق شده‌اند!» به قاب تلویزیون نگاه کردم! دختر دوم در پرده‌ی قبلی جامانده بود.

گفتم:«شقایق دختر دوم آینده‌ی خوبی ندارد!» سر تکان داد:«نه بابا، بچه‌ها گفتند آخر فیلم خوب تموم میشه سورمه جان!» طاقت نداشتم؛ از جا برخاستم و به بهانه‌ی غذا باز به آشپزخانه برگشتم. همانجا ماندم و همه تزیینات سفره را آماده کردم. صدای دخترها در ذهنم تکرار میشد و اهمیت نمیدادم. آخرِِ قصه‌های ناپیدا را میتوانی در خیالت به هم ببافی؛ شاهزاده‌ای که از راه می‌رسد و دخترک فقیر غمگین را در آغوش میگیرد. رویا بافتن جرم نیست، اگرچه به حماقت نزدیک است، اما رویا می‌تواند تو را از به زانو درآمدن(هرچند برای مدتی کوتاه) محفوظ بدارد.

بعد از مدتی شقایق به آشپزخانه آمد، سرش را به در تکیه داد:«از کجا فهمیدی که دختر دوم…» چشمهایش پر از اشک شد، بله من میدانستم شقایق جان. وقتی رنج جوری در جانت رخته کند که ریشه‌ی رویا بافتن را حتی بسوزاند، وقتی به خودت نگاه کنی و بفهمی تاکید میکنم بفهمی که چه بر سرت آورده‌اند، وقتی با گوشت و خونت درک کنی که متعلق به لجن زاری هستی که نمیتوانی ازش فرار کنی و تاکید کنی که باید! باید برگردی….وقتی جمله‌ی آخر را با «فکر میکنی الکیه؟» تمام کنی! آنوقت رنج از تو عبور میکند و تو از خودت ناامید میشوی و شروع میکنی به آسیب رساندن به خودت، به ضربه زدن به روح و روان خودت، به نابود کردن موجودیتت کمر همت میبندی تا همه چیز را فراموش کنی، همه‌ی قصه‌ی لعنتی‌ِ زنده بودنت را…

قصه‌ی زندگیِ دختر دوم تمام شد! اما برای من هنوز تمام نشده است. شبها که روی تختم در سکوت و تاریکی دراز می‌کشم، صورت رنج‌کشیده‌اش بر سقف و روبروی چشمهایم پدیدار می‌شود و با هیجان تعریف می‌کند:«قاسم گفت بریم؟ گفتم قاسم کجا؟ بعد گفتم هرچی تو بگی باهاش رفتم……»

 

۱

می‌خندند، به نام مدیرعامل کارآمد و جدید می‌خندند:«آقا یاسرقلی!» خانم “میم” در حالیکه گونه‌هایش گل انداخته می‌گوید:«معلوم نیست از چه خانواده‌ی درپیتی آمده! فکر کن پدرش به کارمند اداره ثبت گفته که پشت اسم پسرش در شناسنامه‌ “آقا” بگذارد!»

خانم “ر” صدای غش غش خنده‌اش بلند می‌شود :«ذوق کرده عزیزم! پسر داشتن برای اینجور خانواده‌ها آرزوی بزرگیه!» خانم “شین” با خنده لبش را گاز می‌زند:«لابد می‌خواسته زن و دخترهایش با احترام پسر جانش را صدا بزنن! چیه مگه؟» خانم “میم” مقنعه‌اش را مرتب می‌کند:«تف به این روزگار، تف تف که من با این خانواده استخوان دار و تحصیلات عالیه باید زیردست “آقایاسرقلی” کار کنم!»

خانم “شین” رو به خانم “میم” می‌گوید:«هرچی باشه از اون مدیر قبلیِ گرگ صفت بهتره اما بی کلاسه! (پوزخندی می‌زند) آقا قُلیه دیگه!!»

استکان چایی‌ام را از روی میز برمیدارم و کنار صندلی‌‌‌‌‌ام، روبروی پنجره‌ می‌ایستم. بخار چای به لبها و نوک دماغم می‌خورد، رگه‌های باران با شدت و عجله به زمین، فرود می‌آیند.

دیشب تلفنی برای «پ» تعریف می‌کردم: هفته‌ی پیش که مسافرم را راهی کرده و در راه برگشت از فرودگاه بودم، وقتی برای خریدن صبحانه توقف کوتاهی کردم، پیرزن خاک آلود و غریبی را دیدم که مقصدش تهران_ بیمارستان میلاد بود، میلادی که میلود تلفظش می‌کرد.

قبول کردم که همراهم شود، سرما بی‌رحم و وحشیانه با باد برای آزار رسانی، دست به یکی کرده بود ،داخل ماشین فضای نسبتاً گرم و مطبوعی داشت، پیرزن وقتی حرکت کردم، دستهایش را جلوی باد گرم گرفت و صادقانه گفت که ننه‌ی حسن است و حسن جوشکاریست که در حال جوشکاری از طبقه‌ی دوم اسکلت فلزی ساختمانی به پایین پرتاب شده است! در دلم گفتم:«آخ» اشک و آب دماغش را با گوشه‌ی چادر کهنه‌اش می‌گرفت.

یک انسان با قلب شکسته، پیر یا جوان، زن یا مرد، شهری یا روستایی، نیاز به تایید دارد، نیاز به حمایت دارد، یک انسان مضطر نیاز دارد که بشنود:«الهی بمیرم، الهی بگردم!» تفاوتی ندارد این جملات از دهان زنِ همسایه‌ی چادرپوشیده بیرون بیاید یا از دهان زن ماتیک مالیده‌ی پشت فرمان!

گفتم:«الهی بمیرم، به دلت بد نیار مادرجان!» مسیرم در راه بیمارستان میلاد بود و اگر هم نبود، می‌رساندمش؛ درب را که برایش باز کردم، پایش را از کفشهای گالیشی‌اش بیرون آورد، خم شد و کش جوراب سیاه و ضخیمش را پایین کشید، چند اسکناس کهنه و مچاله شده را از انتهای ساق پایش درآورد، به خیال خودش می‌خواست که کرایه ی به مقصد رسیدنش را پرداخت کند، صفر-صفر شده باشیم!

غرور، عزت‌نفس و استحکامِ‌شخصیت گاهی حتی می‌تواند از گوشه‌ی جوراب ننه‌جانی که برای دیدنِ حسنِ مجروح و له شده‌اش میرود، سر برآورد؛ باملایمت برایش توضیح دادم که نیازی به پرداخت کرایه نیست، قبول نمی‌کرد، اسکناسها را کف دستم فشار می‌داد، جمله‌ی لطیفی را، از ذهنم بیرون کشیدم:«چون شما شبیه مادرم بودید قبول کردم برسانمتان، باور کنید!» مکث کرد، نگاه محبت‌آمیزی به صورتم انداخت، پیاده شد و خواست درِ ماشین را ببندد، انگار دلش نیامد.

کله‌اش را داخل آورد:«یه دقه صبر کن ننه!» دست در یقه‌اش کرد، حداقل ۵ پیراهن گل گلی روی هم پوشیده بود که با ژیله‌ی بافتنیِ رنگ و رو رفته‌ی روی آنها، رکوردی در نوع خودش به حساب می‌آمد، مشتش را جلوی صورتم گشود، ۴ کشک گرد و بزرگ در دستش بود.

سه تا را در جیبم گذاشتم و یکی را در لپم. مهم نبود که کشکها را از کدام زوایه‌ی مخفی زیر تمام تن‌‌پوشهایش درآورده است. مهم حسن بود که نباید بیش از این چشم انتظار ننه‌اش می‌ماند.

مدیرعامل جدید دارد به سمت ساختمان مرکزی می‌آید، شدت باران کمتر شده و نم نم روی سر طاس بی‌کلاهش می‌بارد، کارگرانِ ناامید و دست خالی، که برای گرفتن مساعده آمده بودند، احاطه‌اش می‌کنند. شلوغی صدایشان را می‌شنوم. صورت «آقایاسرقلی» را نگاه میکنم، متبسم و آرام است، همانند شخصیتی که در این یکماه از خودش به ما نشان داده، در یک کلام:«وارسته!»

آسمان بازی‌اش گرفته انگار، باران شدید می‌‌شود، کارگرها هنوز دارند حرف می‌زنند. چند نفری حتی صدایشان را بالا برده‌اند، از کله‌ی مدیرعامل، باران شُرشُر پایین میریزد، چطور می‌تواند اینقدر صبور باشد؟ کارگرها خیس شده‌اند و پراکنده. یکی‌یکی با ملاطفت بازویشان را می‌گیرد، هدایتشان میکند سمت ساختمان، میدانم میخواهد تخم مرغهای شکسته شده‌ی در سبدشان را با مرغ های امید پر کند، می‌تواند، همانطور که در این مدت اندک توانست سکان کشتی در طوفان مانده‌ی شرکت را به درستی هدایت کند و الا که صخره‌ها در مسیرمان بود به چه بزرگی!!

“پ” پرسید:«نخندیدی؟!» گفتم:«هان؟»

_: وقتی پولها را از جورابش درآورد؟! نخندیدی؟

_:نه!

_:عجب؛ اگر من بودم همانجا ریسه میرفتم!

_:دیدم مردمک چشمهایش وقتی پولها را در دستم گذاشت می‌لرزید.

_:پوف تو به مردمک چشمها چه کار داری؟ سوژه…(صدای خنده‌اش می‌آید)

کارگرها از درب خارج می‌شوند، لبخند زیبایی به لب دارند، هیجان‌زده و امیدوارند؛ آنقدر که بی‌محابا زیر باران می‌دوند. باران همچنان به شدت می‌بارد، با دستمال سپیدم تند تند بخار پنجره را می‌گیرم. فضای محوطه خالی شده است و چای من تمام، اما صحبتها انگار تمامی ندارد، روی صداها تمرکز نمی‌کنم با استکان خالی کنار پنجره‌ام هنوز؛ “شین” بازویم را می‌گیرد، به سمتش می‌چرخم، شین می‌گوید:«نمی‌خندی؟!» میگویم:«خیلی آقاست.»

“میم” اخم می‌کند:«کی؟!»

_:«آقا یاسرقلی کریمی»

از خنده ریسه می‌روند. دلم کشک میخواهد. کشکهایی به سپیدی قلب ننه جان. ته جیبم خالی است.

۳۹

این داستان، برمبنای واقعیت نوشته نشده است و هرگونه شباهت اشخاص داستان و اتفاقات و مکانها در صورت شباهت با واقعیت؛ تصادف محض و کاملاً غیرعمد است.


با برکه وارد گالری شدیم؛ مریم خندان و بشاش از انتهای راهرو به کنارمان آمد. آغوش گشوده‌اش با آرامش همیشگی‌ نگاهش،وجودم را پر از انرژی کرد. او و برکه را بهم معرفی کردم، با هم مشغول صحبت شدند. احسان و چند نفر دیگر از بچه ها هم آمدند و خوش آمد گفتند. هنوز مهمانهایی که برای افتتاحیه دعوت داشتند نیامده بودند و من و برکه جزء اولین بازدید کنندگان بودیم.

مریم راهنمایی کرد که بعد از پذیرایی ساده‌ای که تدارک دیده بودند به بازدید نقاشی‌ها برویم. ذهنم بسیار مشغول بود و زیاد به صحبتهای برکه و بقیه‌ی دوستان راجع به تابلوها دقت نمی‌کردم.

 سکوت کرده بودم و با خودم عهد می‌بستم که تکلیف سرانجام این نامزدی را تعیین کنم. از این ۴ سال نامزدی با شقایق قشقایی را از من پنهان کرده بود، ناراحت نبودم، اینکه عید پارسال به انگلیس رفته  و به من گفته بود که در ایتالیا هستم هم برایم مهم نبود، چیزی که داغم کرده بود این اصل نهفته بود که این آدم چطور وقتی نامزد داشته، جرات کرده و آمده با من حرف از خواستگاری و ازدواج زده و وقتی مطمئن شده است که من دوستش دارم و جوابم به پیشنهادش مثبت است، با خیال راحت نامزدی چندین و چند ساله‌ با دختر قشقایی را به هم زده!!

مریم و احسان را به حال خودشان گذاشتم تا توضیحاتشان را در مورد تابلوها به برکه بدهند و خودم در گوشه سالن بازدید خیره به یکی از تابلوها ایستادم. «بهتر نبود که بروم و ماجرا را صاف و پوست کنده به ونکی بگویم؟ بگویم که چه بشود؟ نه این راهش نیست! باید کاری که مریم گفت را انجام بدهم، باید من هم وارد این بازی بشوم تا ببینم گوی زرین دست چه کسی است؟ اصلاً مگر میشود که در یک جمع خانوادگی همه مخالف با گفتن نامزدی قبلی مهدی به من باشند؟ یعنی حتی عزیز خانم هم وجدان ندارد؟!! حتی او که همه‌اش قربان و صدقه من می‌رفت! او هم با خیال راحت با مخفی نگه داشتن این ماجرا از من موافق بوده است؟! خدای من!»

سردرد عجیبی داشتم. انگار با هر فکر تازه‌ای یک گلوله آتشین در کله‌ام قل می‌خورد و جا به جا می‌شد؛«اصلاً شاید عزیزجان و فیروزه جان خبر نداشته باشند که من ماجرا را نمیدانم! شاید مهدی برای آنها هم پنهان کاری کرده؟! آخر اگر حرف یکی دو ماه بود میشد پنهان کاری کرد اما ۴ سال؟ نه نمیشود پس صد در صد فیروزه و عزیزخانم درجریان نامزدی او با شقایق بوده‌اند!»

مریم کنارم ایستاد:«سورمه عزیزم چیزی شده؟» با لبخند به صورتش نگاه کردم و آهسته گفتم:«مریم میدانی مهدی ۴ سال با دختری به نام شقایق نامزد بوده و بعد از آشنایی با من این نامزدی را خاتمه داده!» مردمک چشمهایش گشاد شد و کمی صورتش را نزدیک آورد:«از طریقِ برکه فهمیدی!؟» سرتکان دادم:«اوهوم!» لبهایش را بهم فشرد؛ هردو سکوت کردیم. بعد از چند دقیقه مریم دستش را روی شانه‌ام گذاشت و آرام گفت:«صبور باش؛ این پازل هنوز کامل نشده، حواست باشد عنان از کف ندهی!» آب دهانم را قورت دادم اما بغض بادکنکی گلویم پایین نرفت.

احسان نزدیک آمد:«خانم زند همراهتان سراغ شما را می گیرد!» سربرگرداندم:«چشم؛ ممنون که خبر دادید!»  مریم را از انتهای سالن صدا زدند و از کنارم دور شد. مهمانان یکی یکی از راه می‌رسیدند و گالری پر از آدمهای هنردوست و شادابی می‌شد که پر از احساس‌های روشن، برای دیدن کارهای دانشجویان آمده بودند.

برکه را در حال نگاه کردن به یک تابلوی زیبا در سبک روکوکو پیدا کردم. گویا به شدت جذب اندیشه نقاش در پس پرده‌ی رنگهای روی بوم شده بود! دستم را پشت بازویش گذاشتم. خندید:«زیباست سورمه جان؛ زیبا!» بازویش را به نشانه تایید آرام فشار دادم! پرسید:«می‌دانی کار کدامیک از دوستان است؟ میخواهم آن را بخرم؛ نمی‌توانم از دیدنش دل بکنم!» با تردید جواب دادم:«گمان کنم کار خانم شریفی باشد؛امضایی که پایین نقاشی گذاشته به نام شریفی میخورد، اما مطمئن نیستم!» برکه گفت:«وقتی خواستم بروم میپرسیم!» لبخند زدم!

صدای خنده‌ها و تعارفات و تحسین‌ها را می‌شنیدم. از سردردم به میزان زیادی کاسته شده بود؛ در مورد نوع رنگها و جنس بوم با برکه تبادل نظر کردیم.متوجه شدم که اطلاعات بسیار زیادی در این زمینه دارد ولی به صورت حرفه‌ای این هنر را دنبال نکرده است.

برکه ساعتش را نگاه کرد:«عزیزم من کم کم باید صورت ماهت را ببوسم و خداحافظی کنم.» بلافاصله گفتم:«خیلی لطف کردی که دعوتم را پذیرفتی برکه‌ی نازنینم!» با شرم خاصی گفت:«فقط در مورد تابلوی ۰۰۹۸ نمی‌دانم چطور قیمتش را پرداخت کنم؟البته من دسته چکم همیشه همراهم است.» دستهایم را در هم قلاب کردم:«الان از مریم کمک میگیرم!»

در میان هیاهوی مهمانها «مریم» را در حال صحبت با آقایی مسن و بسیار موقر یافتم. متانت و شخصیت از هیبت و نگاه و حتی طرز ایستادن این مرد هویدا بود. از آقای مسن عذرخواهی کردم و مریم را به برکه ارجاع دادم. مریم از آقای مسن که «استاد» صدایش میزد؛ عذرخواهی کرد و همراه من آمد. گفتم:«مریم تابلوی ۰۰۹۸ کار کدامتان است؟» گفت:«کار خودم است.چطور مگر؟» گفتم:«برکه میخواهد بخردش!» مریم سری تکان داد:«سلیقه‌ی خوبی دارد!»

بعد از تعارفات معمول مریم شماره حسابی به برکه برای واریز وجه داد که برق را از سر او پراند. با تعجب پرسید:«عزیزم این شماره حسابی که به دادید که شماره حساب موسسه خیریه ماست!» مریم اخم کرد، با تعجب پرسید:«موسسه خیریه شما؟» برکه ناباورانه خندید:«بله مادر من بنیانگزار موسسه حمایتی ققنوس است!» مریم ابروهایش را بالا برد:«چه میشنوم!؟ نکند شما خانم خردمندان هستید؟!» برکه دستش را جلو آورد:«بله من برکه خردمندان دختر خانم سیمین خردمندان هستم!» چهره‌ی مریم همانند گل آفتابگردان شکفته شد و بی‌مقدمه برکه را در آغوش کشید.

من که نظاره‌گر این صحنه و مکالمات قبلی، شگفت‌زده نگاه می‌کردم. مریم با محبت و شور فراوان شروع به صحبت در مورد موسسه خیریه‌ای کرد، که حتی از وجود آن خبر نداشتم و طبیعتاً  از حرفهایش که در مورد سیستم برنامه ریزی برای کمک به یک سری از زنان آسیب دیده بود، سر در نمی‌آوردم، اما برکه گویا کاملاً درجریان مسائل بود و گاهی میان صحبتهای مریم جمله‌ای را اضافه می‌کرد، برکه در مورد دختری به نام «سحر زاهدی» پرسید و مریم به سرعت رفت تا از کیفش عکس سحر کوچولو را بیاورد.

در این فاصله از برکه در مورد سحر پرسیدم، با غم خاصی گفت:«کودک ۶ ساله‌ای است که با مادرش تحت سرپرستی موسسه قرار دارد و متاسفانه چند بار روی چشمانش عمل انجام شده اما افاقه نکرده و شاید لازم باشد که چشم چپش تخلیه شود!» سرم گیج رفت! دستهایم بی‌حس شد. مریم با عکس از راه رسید . زودتر از برکه عکس را از مریم گرفتم. دخترکی با پوست آفتاب سوخته و بسیار زیبا با دو چشم شهلا و درشت سیاه در حالیکه عروسک بافتنی چرک مرده‌ای را در بغل گرفته بود، لبخند شرم‌آگینی به صورت داشت به دوربین نگاه کرده بود! دلم ضعف رفت و احساس بدی از دیدنش پیدا کردم.

از مریم پرسیدم:«چرا این کودک باید…» بغض راه گلویم را گرفت و جمله‌ام را ناتمام گذاشتم، مریم گفت:«سورمه من عاشق این دختر هستم، آنقدر باهوش و با استعداد است که باور نمی‌کنی!» برکه با مهربانی پرسید:«مادرم در مورد این دختربچه زیاد در خانه صحبت میکنم!» مریم با ذوق گفت:«دیدنی است برکه جان،شنیدنی نیست! چرا نمی‌آیی یک روز برویم به زینت سر بزنیم و سحر را از نزدیک ببینی!» برکه ابروهایش را بهم گره زد:«مادرش معتاد به تریاک بود یا هروئین؟» مریم خیلی عادی جواب داد:«هروئینی بود اما الان حدود هشت ماه است که رها شده عزیزم» برکه سرش را به نشانه تایید تکان داد:«خیلی هم عالی!(کمی مکث کرد) عزیزم من برای پنجشنبه عصر هفته دیگر وقتم آزاد است! شما چطور؟» مریم خندید:«بسیار خوب!(به سمت نگاه کرد) سورمه عزیزم شما هم می‌آیی؟»

باور نمی‌کردم که جملات را درست شنیده باشم!! با حالت مبهوتی پرسیدم:«کجا؟» برکه لبخند کجی زد:«بله، سورمه جان هم می‌آید! اینکه پرسیدن ندارد مگر نه سورمه؟!» چه باید می‌گفتم؟! خجالت می‌کشیدم بگویم که من می‌ترسم دوستان! زنی که روزی هروئین مصرف می‌کرده حالا حتی اگر ترک هم کرده باشد برای من تابوی وحشتناکی است! با انگشتهایم بازی می‌کردم و لبخند زدم.

در چشم برهم زدنی «برکه» خداحافظی کرد و گونه‌هایم را بوسید و از گالری خارج شد. هنوز در حال و هوای مکالمات و موسسه خیریه و مادر سحر کوچولو و قرار هفته آینده بودم که مریم هم در میان ازدحام مهمانان بازید کننده، از من دور شد. تنها به درب ورود و خروج گالری خیره مانده بودم!

آقای ایزدی که یکی از بچه‌های هنرمندی بود که آثارش را برای بازدید قرار داده بود، برایم شربت و شیرینی آورد. پرسید:«خانم زند نظرتان نسبت به تابلوها چیست؟» لیوان شربت را از او گرفتم:«خوب میدانید من هیچگاه نظر کلی نمی‌دهم، اما نظرم در مورد آن تابلوی آبستره‌ی شما که حاوی چهره خشن یک مرد و صورت بهم ریخته یک زن است، چندان نظر مطبوعی نیست!» با چهره‌ای جدی جواب داد:«چطور متوجه نشدید؟! آن تابلو الهام گرفته از خشم دکتر غیور کشیده شده!» از بی‌مزگی شوخی‌اش خنده‌ام گرفت و همانطور که درحال خندیدن بودم، سر برگرداندم! پشت درب شیشه‌ای ورودی ونکی ایستاده بود با سبد زیبایی از لیلیوم در دستانش در حالیکه قاب نگاه معنادار و عمیقش را روی نمای من و ایزدی قفل کرده بود.