گندم زار

 

حس برآمده از غریزه میتواند از پاک ترین حس ها باشد، این نظر امروز من است و ممکن است نظر فردایم نباشد! میدانی در غریزه چیزیست که انگار از اعماق ذات آدم میجوشد

این است که نتیجه اش این شده که ما، کل خانواده ما؛ پدرم را از مادرم به طرز فاحشی بیشتر دوست داشته باشیم؛در صورتی که افکار مادرم؛ ایده هایش لااقل برای زندگی و آینده بچه هایش و صد البته تربیتش هزار برابر بهتر و بیشتر از پدرم کارآمد و مفید بوده است! اگرچه که فکر میکنم خیلی بی رحمانه است نوشتن این جملات اما حقیقت است که اگر مادرم بیماری پدرم را داشت و پدرم به سلامتی مادرم بود؛ ما تا این حد پریشان خاطر نبودیم؛ نمیشدیم! غمگین بله، ناراحت بله اما به مرحله پژمردگی کنونی نمیرسیدیم!

حالا این چند روز که نشسته ام برای امتحان جامع درس بخوانم، وقت چای خوردن و وقت چرت زدن و وقت غلت زدن میان برگه ها، وقت و بی وقت چهره ی مادرم و چشهای پر از اشکش میآید گوشه ذهنم که چند بار گله کرده که هیچ کس در این خانواده مرا اندازه بابایتان دوست ندارد، در صورتی که ما زیاد به او محبت میکنیم شاید خیلی بیشتر از انقدری که به پدرمان توجه نشان میدهیم، اما نمیدانم چه قانونی در کار آدمهاست که حقیقت را حتی اگر در هزار لایه هم بپوشانی باز یک جایی، یک موقعیتی عریان و عور سر بیرون می آورد. این است که امروز بی وقفه در این مورد فکر کردم، بدون اینکه تمرکزم را از درس خواندن بگیرم بک گراند تفکر امروزم این بود که چرا ؟ یادم افتاد سالها پیش، زمانی که من رتبه خوبی در کنکور آوردم، پدرم هم خوشحال شد اما رفتارش تغییر نکرد، اما مادرم بود که رفتارش هزار برابر احترام آمیزتر شده بود؛ برایم هدیه خرید، گفت:«دختر باهوش خودم!» و از این القاب و عناوین پوشالی و بیخود و جالب اینکه من بیشتر حس تلخی و ناراحتی از این رفتارهای مادرم میگرفتم تا حس شادی!

یا وقتی با پول چند ماه حقوق خودم همان گردنبند جواهری که مدتها بود دوست داشت بخرد را خریدم، حس کردم تا مدتها گوشزدهای ناراحت کننده از جمله اینکه:« به دوستانت زیاد اعتماد نکن یا تو خیلی دنبال دوست و رفیقی یا چرا سر نمیزنی یا…» خلاصه از این جور گوشزدها یا گلایه ها خبری نبود و به طور آگاهانه سعی میکرد مرا ناراحت نکند، در صورتیکه برای پدرم هم بارها و بارها هدیه های گرانقیمت خریده ام که اتفاقا خوشحالی اش را هم خیلی بیشتر نشان داده و مثلا عطری که خریده ام را همان وقت زده یا پیراهن را پوشیده و دوستش داشته حتی اگر مطابق سلیقه اش هم نبوده اصلا به روی خودش نیاورده؛ رفتاری که مادرم نداشته یعنی اگر چیزی را نپسندیده شاید به روی ما نیاورده اما استفاده هم نکرده! یا اینکه عمو زاده ها و عمه زاده های ما و یا در حقیقت برادرزاده ها و خواهر زاده های پدرم اکثرا افراد بسیار موفقی هستند، رابطه ما هم با فامیل پدری خیلی خوب است اما پدرم هرگز نگفته یا پیش نیامده بگوید که مثلا بابا جان الان برادر زاده پرفسورم دارد می آید اینجا مثلا فلان لباست را بپوش یا اینطور حرف بزن یا این کار را بکن، آن کار را نکن! اما مادرم؛ یک برادر زاده ی چهره و مشهور دارد که هر وقت قرار است ما را ببینید مادرم هزار باراز چند روز قبلش زنگ میزند و سفارش میکند که فلان باشید و بهمان و علی الخصوص به بنده سفارش اکید میکند که لباس رنگ روشن نپوش! در صورتیکه بارها شنیده که خیلی آرام و با احترام گفته ام رنگ لباس من ربطی به شما ندارد اما باز انگار که نشنیده و گفته که مادر جان با رنگ روشن خپل! به نظر می آیی و….حالا این حرفها بماند.

امروز من فهمیدم که پدرم با تمام اشتباهات بعضا غیر قابل اغماضی که در پرورش و تربیت ما داشته یا راههایی که به روی ما سد کرده و یا راههایی که به اشتباه گشوده در برابرمان اما ما را به صورت غریزی دوست داشته، محبتش و حمایتش جایی، برهه ای ، با موفقیت یا شکست های ما تغییر هویت نداده، تغییر مسیر نداده؛ حرکت سینوسی نداشته، محاسبه نداشته، ما را دوست داشته چون بچه هایش بودیم، در هر شرایطی حتی وقتی بدجوری خیط کاشته بودیم، ناراحت شده، دعوایمان کرده، اما این محبت سرجایش نشسته بوده اما مادرم نه! این است که مادرم با همه خوبی هایی که در حق ما داشته، ایثارها و ۹ ماه بارداری و دو سال شیری که طفلک کامل هم به ما داده و همه راههای درستی که به روی ما باز کرد و راههای خطایی که به روی ما بست اما به صورت غریزی محبت نداشته، آگاهانه این محبت با موفقیت ها و شکست های ما، حالت سینوسی به خود میگرفته؛ بالا میرفته و سر میخورده پایین، این محبت قابل تکیه کردن نبوده، عدد ثابتی نبوده، حتی حتی حتی شاید بی انصافانه باشد اما گاهی بوده که حتی نبوده! وقتی خیط خیلی بزرگی را به باور آورده ایم شاید برای چند روز نبوده .

یادم هست داشتیم فیلمی را دور هم میدیدیم چندین سال پیش اسمش به خاطرم نیست متاسفانه پسری در داستان، قاتل سریالی بود میخواستند اعدامش کنند، گفتند آخرین خواسته ات؟! گفت زنگ بزنم به مادرم! گفتند ما زنگ زدیم اما مادرت گفته نمیاید برای اعدامت! او گفت نه خودم میخواهم برای اخرین بار زنگ بزنم! وقتی زنگ زد مادرش گوشی را گذاشت! دقیقا یادم هست پدرم گفت: عجب مادر احمقی و مادرم گفت: وا! بله نبایدم جواب همچین بچه باعث خجالتی را داد! همان بهتر که اعدامش کنند. من خیلی بچه بودم اما در دلم با خودم گفتم:« وقتی بابام پیر شد میارمش پیش خودم، مامانم پیر شد بره پیش خواهر بزرگم!»

دلم برای مادرم سوخت حالا که متن تمام شد. اما محاسبه همیشه محبت را خراب میکند این را مطمئنم نظر همیشگی ام است.

 

 

شبیه تو

امروز که ناخن هایم را با دقت لاک قرمز زدم و از حجم عظیم موهایم که قسم داده بودی دیگر کوتاهش نکنم، گنبدی روی سرم بنا نهادم و مژگانم را از آغشتگی ریمل سورمه ای رنگ، سنگین و در هم فرو رفته کردم، امروز که عطر تلخ نیلوفر آبی را به پشت گوشها و گردنم مالیدم، یادم افتاد که هیچ وقت تا به امروز، که تا به همین حالا به تو نگفته بودم  که مهمترین آدم زندگیم بودی. بعد دویدم در اتاق پشتی و دسته ورقهای محبوبم را بیرون کشیدم . چشمها را برهم نهادم:«الان چه حالی دارد؟ به من فکر میکند؟» یک ورق کشیدم:«ناامیدی در عشق!»

خاموش و بی طراوت از کنار آیینه رد شدم، تخیلات بودنت در ذهنم آماس میکرد. به ناخن هایم نگاه کردم و اشک ریختم، برای رنگ لاکهایی که تمام خواهد شد، برای موهایی که کوتاهشان خواهم کرد و برای مژگان سیاه درهم فرو خفته ای که  نخواهی دید. ساعت چند ضربه نواخت و من بیشتر گریستم، از اینهمه گذشتن، از این همه اتفاقی که دارد میافتد، لحظه به لحظه و من آمادگیش را ندارم ، آمادگیش را ندارم که منِ یکساعت پیش، دیگر به خاطره ها پیوسته باشد. آماده نیستم برای پذیرش تمام شدن زمانی که حرام شد، وقتی حالا یادم آمده که هرگز به تو نگفته بودم:«آدم مهم زندگیم بودی!»

حالا که دیگر از، «از تو نوشتن» توبه کرده ام و از تو گفتن بر من حرام است، پس باید از چه بنویسم؟ از شکنجه گری به نام زمان؟ از ساعتهایی که میگذرد و رویایی که هنوز از ساخته شدن با تو، توبه نمیکند؟

باید از چه صحبت کرد وقتی آدمهایی شبیه تو را نمیبینم که هنوز به زندگی اعتقاد داشته باشند، به محبت، به نگاه بی کلامی که بغل بغل امنیت میدهد؟ باید از چه بنویسم، وقتی میدانم معجزه ماندگار نیست اما پلیدی هم نمیتواند ماندگار باشد؟ سردرگمم و نمیتوانم کسی را پیدا کنم که خط به خط از بَر بخواندم، وقتی حتی یکبار هم به او نگفته باشم :«مهم ترین آدم زندگیم هستی!»

 

 

ستاره ی قطبی

ملافه ی لاجوردی را تا روی سرم میکشم، تصویر تو انگار در تاریکی و گرما پشت پلکهایم نقش میبندد، میبینمت که سبکبار و بی وزن قدم برمیداری، نزدیک میشوی، نزدیک و نزدیکتر ، نمیخواهم ببینمت، گام به گام عقب میروم، تو آغوش میگشایی، در چشم برهم زدنی بوسه ای بر پیشانی ام مینشانی، وحشت زده از جا برمیخیزم.

در سکوت، خیره به دریچه چشم میدوزم، فضا سربی و غم زده است، پاییز دیگری هم از راه رسید و من دغدغه هایم عوض نشد، از پشت نقش و نگارهای مفتولی ، چنارهای روبرویم را میشمارم، هوا ابریست و بوی خاک نمدار در فضا پیچیده، با تمام وجود نفس میکشم، رایحه ای در امتداد برگهای سوزنی کاج در مشامم میپیچد: «عطر تن توست!»

 رد عطر تنت را میگیرم، نفسهایم تند میشود، بی قرار و آشفته پلکان را یکی دوتا به پایین طی میکنم، از ایوان وارد راه شن پوش میشوم، باغبان جلویم سبز میشود، برای تسلای خاطرم گردن کج میکند:«به ایشان گفتم: خانم اینجا نیستند.» دیواره های امیدم فرو میریزد:«خوب کردی! رفت؟» سرش را پایین میاندازد:« بله خانم، اما به گمانم باور نکرده باشند!» با شانه های آویخته و لبهای بهم فشرده، کلاغهای روی درختهای گردو را نظاره میکنم، نسیم سردِ ملایمی گونه هایم را نوازش میکند، کلاغها دسته جمعی پرواز میکنند. به درون بازمیگردم.

نور ماه تصویر عمارت را بر سطح آب استخر مینمایاند؛ جیرجیرکها آواز سر داده اند، نمناکی هوا را روی پوستم حس میکنم. هوس نارنگیهای کوچکِ تازه رس بر شاخه های جوان درختان انتهای باغ آرامم نمیگذارد، بالاپوش نخی رنگارنگم را برمیدارم و بر شانه میاندازم، پولکهای درخشانش در تاریکی میدرخشند، گوش که تیز میکنم صدای آواز ملایمی از دوردستها در سلولهای فضا پراکنده میشود.

گیسوان تابدارم را به دست نسیم میسپارم، آخ دلم همان کافه ی قدیمی را میخواهد، همان که شبهای سرد و زمستانیِ آن کشور غریب را برایم گرم و دوست داشتنی میکرد، آن شبهای پر استرس و التهاب را، آن وقتها را که اگر تو نبودی، ممکن بود هر بلایی برمن نازل شود، بازوان گشوده ات تنها پناهگاه بی منت، برای پرنده زخمی احساسم بود، دلم گوش دادن به آوازهای اصیل و صدای پرقدرت خواننده ی محبوب تو را میطلبد، برق چشمهایت، چلیپایی عقیق در شبهای ظلمانی و غبارآلودم بود، من به تو مدیونم و این حرفِ امروز و دیروز نیست، حرفِ خاطره داشتن به اندازه ی یک عمر عاشقانه زیستن است.

کنار طارمی میایستم، عبوس از ندیدنِ تو، دست برگلبرگهای کوکب میکشم که در حاشیه ای امن روییده است. پلکها را برای لحظه ای برهم مینهم. گرمای دستی بر شانه ام، پلکهایم را میگشاید، سر برمیگردانم :«تویی؟»

با حجب و لبخندی برلب، شال مخمل یشمی را بر سرم میاندازی :«سرما میخوری!» نمیتوانم بگویم «قرارمان بود تا زمانی خاص، نبینمت»، دوش به دوشم میایستی، روی موهایت در نورِ مهتاب، موج میاندازد، انگشت روی گونه هایت میکشم:« تا آخر این هفته تصمیم میگیرم.» نگاهت بهانه گیر و مضطرب میشود:«با من میآیی؟»  سراپایم از هراسی ناشناخته پر میشود، میخواهم با تو بیایم، باید تا آخر این هفته را فکر کنم، باید با خودم، فقط خودم کنار بیایم، آیا میتوانم کالبد بی جان رویاهای شخصی ام را به خاک بسپارم و با تو راهی شوم یا…؟ انگشت اشاره ات را در مشت میگیرم:«برزخ جایی است که من اکنون ایستاده ام! کاش لااقل تا آخر هفته نمیدیدمت!» رضایتمندانه به آسمان خیره میشوی:«با من میآیی!میدانم بگو!» سر بر بازویت به ستاره ی قطبی مینگرم.

 

 

قهوه

زن با چشمهایی خسته به صورتم نگاه انداخت، گفت:«بله به ام گفتی ، همه چیز تمام شده اما مردی بلند قامت را میبینم که برگشته و به سویت نگاه میکند چشمش گویی در پی ات هست و هنوز قلبش دنبال…» گونه هایم گلگون شد، فنجان قهوه را جلویم گرفت:«نیت کن و انگشت بزن!» سرم را به علامت نفی تکان دادم، بی اهمیت سرش را برگرداند:«بعدی بیاید داخل، تمام شد!» از جا برخاستم، در سالن تهی از پرتوهای نور در انتظار دوستی که قهوه اش را مینوشید، روی کاناپه های چرمی نشستم، خیره به هیزم های آتش سوز خودم را در نقطه‌ای بین دروازه بهشت و دوزخ میدیدم، من سالهاست در این نقطه‌ام و تو هنوز شکیبایی. در سرخی شعله ها خودم را در هیات زنی نظاره میکردم که در صندوقچه‌‌ دارایی‌هایش، تنها یک قلب شکسته و یک جسم خسته است و هر سپیده دمی که چشم میگشاید، صدایی از اعماق وجودش میپرسد:« چرا به‌اش اعتماد نکردی؟»

من اشتباه کردم، حرفی که تا به این لحظه بدان اعتراف نکرده بودم. در بدترین شرایط حتی، در سخت‌ترین لحظه‌ها حتی، باز سر سوزنی به خودم حق می‌دادم؛ اما آن سپیده‌دمی که رسیدم و تو نمیدانستی که قرار است برای دیدنت بیایم و من نخل‌ها را یک به یک میشمردم و تو را تصور میکردم که آرام و خرسند در زیر نور ملایم پرتوهای گریزان فانوسهای ایوان آرمیده ای،  آن صبح زود که در شهر تو بودم، شهری که شبیه‌ترین شهر دنیا به تهران من است و تو خبر نداشتی که برای دیدنت اینهمه راه آمده‌ام و در خیابان های باریک فرعی بوی برگهای اکالیپتوس و عود در هم آمیخته بود؛ برنامه رادیوی ماشین، آواز غریبی از زبان بیگانه‌ی تو را به صدای خوش آهنگ مردی پخش میکرد؛ نصفه و نیمه بعضی کلماتش را می‌فهمیدم که میگفت:«آمدی یا می‌آیی پس همیشه بمان یا ماندگار باش» قلبم برای بیرون آمدن از سینه‌ام راه می‌جست و ماشین خیابان _خیابان به تو نزدیک‌تر میشد، زیاد جستجو کردم، بین تمام صفحات موسیقی که  تا به امروز به من داده‌ای‌، بین تمام آهنگهایی که برای وقتهای دلتنگی‌ام انباشته‌ام، اما آن آواز غریب سپیده‌دمان را هنوز تا همین لحظه، نتوانسته‌ام پیدا کنم.

پنجره‌های معدودی باز بود و حصیرهای رنگ رنگی، روی بامهای گنبدی شکل خانه‌های ویلایی با معماری خاصشان خودنمایی می‌کرد. سرم تکیه کرده بر پشتی صندلی‌ام بود و با تمام وجود نفس میکشیدم، از پنجره‌ی نیمه باز ماشین، نسیم ملایمی به صورتم می‌خورد و راننده آرام و ملایم با خواننده همخوانی می‌کرد و پرهیب تو وقتی چشمهایم را میبستم مثل همیشه سرتا پا سپید پوش، پشت پلکهایم پدیدار می‌شد.

روبروی درب خانه‌‌ات ایستاده بودم و هوا اندکی، فقط اندکی رو به روشنی می‌رفت. تردید داشتم که این وقت صبح شاید…نکند که مزاحمت باشم یا …فکرها ادامه داشت و وقتی به خودم آمدم که انگشتم دکمه‌ی زنگ درب چوبی‌ خانه‌ات را فشرده بود.

نمیدانم چقدر گذشت که پرستارت درب را گشود، با چشمهای گرد شده اول خوب صورتم را نگریست و بعد جوری هیجان‌زده، انگار که بخواهد به‌ام چیزی بفهماند، چشمهایش را برهم گذاشت و نفس عمیقی از سر آسودگی کشید! چمدانهایم را دم درب ، واگذار کردم، لحظات برایم کند می‌گذشت و دیگر طاقت ندیدنت را نداشتم، او را با لبخندی کنار زدم و معلق و بی وزن به درون خانه‌ات آمدم تا به سویت بال بگشایم، تو ایستاده کنار پله‌ها آرام و کنجکاو به راهرو چشم دوخته بودی، هاله تیره رنگ دور چشمهایت نشان از بی‌خوابی‌های ممتد شبانه میداد و موهای درهم تنیده ی سرشار از تارهای نقره‌ای، نشان از فکر کردنهای عذاب‌آور. چشمهای سیاهت درخشید و لیوان قهوه‌ از دستت افتاد, دستت را به نرده‌های چوبی کنار پله‌ها گرفتی که از شوق به زانو نیفتی؛ همان لحظه بود که گوی بلورین قلبم خش خشی شد و همان ساعت برای اولین بار صدای زمزمه‌ای در وجودم به فریاد بدل شد:«چرا به ات اعتماد نکردم؟»

گفتی تقریباً هرروز صد بار از خودت می‌پرسی که چرا آن سالها خشونت به خرج نداده‌ای برای ماندنم؟ که چرا اجبارم نکرده‌ای که بمانم ؟ آن روز سکوت کردم اما امروز خواستم بگویم آدم سیاه این داستان سپید من بودم و جوابی برای اعتماد نکردن و نماندنم ندارم! چرا برای همیشه کنارت نماندم ؟ نمیدانم! چرا؟

پرسپکتیو

آنقدر نخواه که مرا بشناسی و بفهمی چه جریانی از روحم میگذرد.یکبار گفتم که در پی حل این معادله نباش.معادله ایی در کار نیست .من جمع دو مضمون ساده بیش نیستم: آغوشی باز و لبهایی آماده برای بوسیدنت.

اگر آواز قناریٍ دلتنگی بر شاخه و برگهای سپیدارهای سر به فلک کشیده باغ دلت، تو را میرُماند .اگر عادت به گرمای آغوشی، به نوازش لبخندی، به هرم داغ بوسه ایی، به آبگینه ی سرشار از زلال محبتی، به شکوفه های خواهنده ی تعلق خاطری، به صد بار تماس بی جوابی، به هزار_هزار شنیدنِ دوستت دارمی، ناخشنودت میکند، مثل هربار خودم را در جمعیتی که نمیدانند به کجا میروند،گم میکنم. گم میکنم خودم را،سوگند به ندانسته های غمگینم که در حال انقراضند. آنقدر خودم را گم میکنم که در اندیشه ات رسوب کند : در ژرفای تاریکِ کاویدن هایت گمم کرده ایی.

یک روز عصر دگمه های پیراهنم را سفت میکنم.لبهایم را زیر لایه های براق سرخ میپوشانم.پرده های ضخیم و مخملی را میکشم بر پنجره ی آرزوهای بلند پروازانه ام .چمدان سپیدم را برمیدارم و گیسوان وحشی موج دار را روبروی آیینه ایی که هرگز نپرسید :چرا اینقدر کوتاه تر از قدت ایستاده ایی؟ با قیچی کوتاه میکنم.

روی یک برگه کوچک مینویسم:«دوستت دارم هایم سوء تفاهم بود.» تا به این معادله کور، بی اعتمادت کنم وقتی نمیبینی جمعی ساده از دو نسبیتم…قسم به تمام شبهایی که در انتظارت ماندم این بار را از رو بازی نمیکنم.

کوچ میکنم در کنار پرنده ایی که سالهاست برای خواندن پرواز در خطوط چشمهایم، نگاه میکند و سر مدادش را آنقدر جویده که دندانهایش برای نیشتر زدن کوتاه شده است. تا دیر نشده باورم کن جمعیت دارد فرا میرسد و من باید دگمه های پیراهنم را سفت کنم!……….

 

فراموشی

 خوب، تو در مقامی نیستی و نبودی که به من بگویی:«چرا کنار کشیدم!» من میتوانم و میتوانستم محترمانه بگویم که ربطی به ات ندارد اما سکوت کردم، جدیدا یاد گرفته ام که وقتی حرفهای نامربوط میشنوم بخوابم، بخوابم تا حرفها همچون نسیمی گرم و خشک از علفزار ذهنم عبور کنند، من بسیار خسته ام، شاید حتی به سالها استراحت نیاز داشته باشم، اگر این سکوت در قاموس تو عجیب است تو را آزاد میگذارم.

یادت است غروب بود و من آماده شده بودم که باهم کنار رودخانه ی آلبه قدم بزنیم، چقدر شوق داشتم که شب از راه برسد تا ماه کامل را در آسمان ببینم، الان که خواستم درموردش بنویسم دیدم نمیتوانم اینقدر که تمام خاطراتت برایم رنگ باخته و بی ارزش شده است. تو حتی همین دل خوشی های کوچک و دم دستی مرا هم تاب نیاوردی، تو شادی مرا گرفتی، تنها چیزی که از داشته هایم باقیمانده بود را، بگذار برایت بگویم که همان زمانها بود که تقریبا دوستت نداشتم دیگر، من آدم رفتنم این را خودت همیشه میگفتی، آدم ترک کردن آدمهای دیگر، بله جانم، من آدم ماندن نبودم اما تو برای ماندنم چه کردی که در تصمیمم لاقل مردد شوم؟ میدانی چرا امروز در برابر تمام سَر خم کردنهایت، تنها، نظاره گرم؟ چرا دیگر نمیبینم محبت هایت را، دلنگرانی هایت را، امیدبخشیدنهایت را، زنگها و احوالپرسی هایت را، آرام صدایت را روی اسپیکر میگذارم و سرم را در یخچال فرو میبرم، سیبی بیرون میاورم و گاز میزنم، چایی دم میکنم و تو هنوز داری با منی که به گمانت گوش میکنم حرف میزنی! من موهایم را شانه میزنم و با خودم میگویم که خوش به حال تو! خوش به حال تو که تا به امروز نفهمیده ای چه اتفاقی افتاده است. دیگر بس است،  امشب که میخواهی برایم مریم بیاوری به ات میگویم، تصمیم دارم بگویم : آدمی که برای من مُرد دیگر مرده است عزیزم. دیگر تمام شده است. دنبال آدم سابق در من نباش، این آدم حتی یادش نمیاید روزگاری دوستت داشته است. همین.

استحاله

قبل از دیدنت گریه کرده بودم؛ چشمهایم به روی هر ناظری رنگین‌کمان می‌پاشید. تو نشسته بودی پشت میزِ بزرگ و چوبیِ منبت، در اتاق مجللت و من بر کاناپه چرمیِ سیاه، روبرویت بودم.

برایم می‌خواندی و من می‌نوشتم. جمله به جمله مکث می‌کردی و ادامه می‌دادی. سرم را از روی کاغذ برنمی‌داشتم. متن تمام شد. امضا کردم. مهر زدی و امضا کردی. برگه زیر دستت بود. این پا و آن پا می‌کردم برگه را بدهی به دستم و بروم.

گفتی بنشینم، نشستم، برای لحظه‌ای نگاهم در نگاهت قفل شد، جرقه زد، امکان اتصالی داد؛ نگاهم را به پنجره‌ی نیمه باز امتداد دادم، منتظر بودی انگار؛ جملات را مزه مزه می‌کردی، به کامت شیرین نمی آمد یا کام تو از قبل گس بود؟ گفتی: من…

 تلفن اتاقت به صدا درآمد، یکبار دوبار سه بار… منشی دو سری پرونده آورد و چند نامه‌ی امضا نشده، چند نفر وارد اتاقت شدند، پرنده‌ی کوچکی از لای درز باز پنجره داخل پرید، بلبل بود یا چیز دیگری؟ نمیدانم، آدمها با دیدنش شلوغ کردند، آسمان صدای غرش می‌داد، میان آفتاب تابان، ابرهای بغض کرده از راه رسیدند، آذرخشی به میانه دوید، ابرها زدند زیر گریه، آدمها به سوی پنجره برگشتند، دستها را جلوی دهان گرفتند و «هین» کشیدند. تو نشسته بودی، من روبرویت بودم، برگه‌ام زیر دستت بود و دایره ی چشمهایت، دو گوی سیاه نگران که مرا مینگریست.

اشاره کردی بروم، بی‌برگه رفتم، چرا؟ بهانه می‌خواستی برای تصادم دوباره‌‌ نگاهمان؟ بهانه میخواستم برای کشف ناگفته‌هایت؟ فردایش نیامدم، پس فردا نه، هفته‌ی بعد نه، دو هفته بعد:«نه!». آینده‌ای انتظار مرا نمی‌کشید برای کاویدن جزایرِ ناشناخته‌ی تفکراتت، آینده‌‌ای در انتظار تو بود یا نبود؟! چه اهمیتی برایم داشت، وقتی سبد سبد قاصدک‌های پیغام رسان را به سویم روانه می‌کردی، چه در جریان سلولهای خاکستری پشت چشمهایت میگذشت؟میدانی تا به امروز حتی، وسوسه‌ی کشف تو، هنوز هم مرا آرام نمیگذارد.

گمان می‌کردی عجله دارم و نمیدانستی عجله‌ی من تنها برای پشت سر گذاشتنِ رویارویی با تو است؛ قاصد فرستادم، برگه را نداده بودی:«مسئولیت دارد!» مسئولیت تو «دیدنِ من» بود و مسئولیت من؟ کنترل اشکها؟ شاید.

آمدم، چشمهایم مثل همیشه نگاه جستجوگرت را با موهای درهم تنیده‌ی سیاه و سپیدت قاب می‌گرفت، آسمان، پر از ابرهای نازا بالای سقف اتاقت می‌چرخید. افق‌های توفانی خیال درهم کوبیده می‌شد، اوج میگرفت و از هم میپاشید.

چشمهایم سیاهی میرفت، در هاله ای از گیجی و غم شناور بودی، حوصله نداشتم؛ حوصله ی حرفهای کهنه را، حوصله ی نبش قبر را؛ حوصله کاویدنهایت را در محدوده ی دایره ایِ اطلاعات اندکی از من، که به نظرت زیاد میآمد. تو نمیدانستی و اگر میدانستی شاید تنها آدمی میشدی که آرزوی شانه هایت را داشتم برای گریستن های بی امان و طولانی.

 به نوشتن چیزی مشغول شدی، خسته بودم و شروع کردی به پرسیدن، از دلیل فاصله گرفتنم از هر آن چیزی که اسمش را پیشرفت گذاشته ای، از شعله های امید رو به احتضارم، قطرات درشت سوالهایت، رگبارانه بر سر و صورتم میبارید.

چه شد که تمام کردی؟ به کجا رسیدیم که برق اشک را در چشمهایم دیدی و دستهای لرزانت سیگاری را از جعبه اش بیرون کشید؟

با صدایی آرام گفتی:«آدمها همان گرگهای گرسنه ای هستند که از فرط بیچارگی بر حولِ گردیِ آتشی نشسته اند.» نگاهت نمیکردم، بی امان به سرفه افتادی، کودک وار در طلب حس و تپش مرا مینگریستی، سرم را بالا آوردم؛ چشمهای سیاهت پر از حسی ناشناخته بود، شمرده شمرده ادامه دادی:«یک لحظه غفلت! تنها یک لحظه! و آرام یکی از پلکهایت را برهم زدی (سرت را پایین انداختی) من کمکت میکنم، من به ات کمک میکنم.»

به آویزهای لوزی و تراش خورده ی لوستر دیواری بالای سرت خیره فکر میکردم، به مهربانی بزرگی که پشت تمام بدگمانیهایت پنهان کرده بودی، به گرگها و آدمها، به در و دیوار زدنهای گفتاری و رفتاری ات برای بیدار کردنم، اما نمیتوانستم، نمیتوانستم قبول کنم که دستهایت را بگیرم و از حلقه ی تنگ دسیسه ها بیرون بیایم. غم انگیز بود اما تو آدم قصه ی من نبودی، نمیدانستی در قصه ی نیمه تمامم هنوز آدمهایی انتظارم میکشیدند برای تمام کردن، برگه ام را گرفتم و برای همیشه به خودم قول دادم که هرگز تو را نبینم، هرگز.